دل می نوازد

خونه تکونی

برخلاف همیشه که ساعت 9 از خواب بیدار می شیم.... ساعت 6 که برای نماز بلند شدیم... دیگه نخوابیدیم...

صبحانه رو حاضر کردم و با هم خوردیم..حامد رفت...

ساعت 7/30 خانومه اومد خونمون ... همه مبلا و میز و کمد وسط اتاق بود ... فرش رو جمع کرده بودیم و گذاشته بودیم کنار در ورودی...

تا رسید شروع کرد به کار... همراه با پودر یه مقدار سرکه هم ریخت... گفتم جا نندازه رو دیوار!!!... گفت نه نگران نباش... چربی و کثیفی رو خیلی راحت پاک می کنه...

چند بار خواستم کمکش کنم و دستمال بدم دستش یا آب ظرف رو عوض کنم... اما با لبخند گفت خودم انجام می دم.. منم نشستم رو صندلی و فقط نگاش کردم... ساکت بود و حرف نمی زد... منم حوصله ام سر رفت.. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به کتاب خوندن... دیوار هال که تموم شد... براش چایی ریختم با شکلات و بیسکویت ... کم کم یخش باز شد و شروع کردیم به حرف زدن...

تا ساعت 1 هال و یکی از اتاق خوابا به همراه پاسیو رو تمیز کرد... داشت می رفت سراغ اتاق خواب خودمون که گفتم ناهار حاضره ... می خوایین اول ناهار بخوریم بعد برین سر این اتاق... گفت باشه...

بعد از ناهار هم سریع رفت سراغ اتاق... و تا ساعت 2/30 کار رو تموم کرد...

 

پی . اس: می خواستم دستشویی و حمام هم بدم بشوره.. اما جایی کار داشت.. بعد دلم براش سوخت... خیلی کار کرد...

پی . اس: فرشا رو هم اومدن و بردن... از ریز و درشت هر چی بود دادم بشورن...

پی . اس: هنوز خیلی کار دارم... می خوام اتاق خوابمون رو عوض کنم... سرویس خواب باید بره اون اتاق و کمد و کنسول بیاد این اتاق...

پی . اس: فکر نمی کردم اینقدر دیوارامون کثیف شده باشه... اما خداییش تمیز و براق شد... تازه رد دستمال هم نموند... چشمک

+ bano ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()