دل می نوازد

عصر جمعه

ازدحام جمعیت اینقدر زیاده که انگار مترو ایستاده و مردم دارن میان از ایستگاه بیرون... من و بابا و خواهرم داریم مخالف همه می ریم... دیر رسیدیم... همش دعا دعا می کنیم که راهمون بدن...

به نگهبانی که می رسیم.. اجازه نمی ده بریم داخل... بابا و خواهرم دارن ازش خواهش می کنن که بذار برای ۵ دقیقه بریم داخل... اما اون حرفش یه کلامه... می گه برین فردا بیایین... مردم هم همینجور دارن میان بیرون... برای یه لحظه پشتش رو می بینه... یه آقا میاد جلوی بابا و می گه از این ور برین داخل... ما سه تا سرمون رو می اندازیم پایین و  می ریم داخل...

عموم روی تخت نشسته و دستش پانسمانه... با دست دیگه اش که چسب سرم و این چیزا روشه بهمون دست می ده... خدا رو شکر حالش بهتره.. دستش رو عمل کردن... برای نیم ساعت هستیم... که دیگه نگهبان میاد دنبالمون و بیرونمون می کنه... زبان

وقتی می رسم خونه... هنوز حامد نیومده... ساعت از ۵ هم گذشته ولی هنوز ناهار نخوردیم.... وقتی هم میاد دیگه میلی به ناهار نداریم...

بعد از استراحت می ریم بیرون... اول می ریم شام می خوریم.. از بس گرسنه ایم...

می ریم همون رستوران امیر... دو تا پیتزا سفارش می دیم...

تو این فاصله به دو تا مغازه که کنارش هست یه سر می زنیم.... از مغازه دوم که بوتیک هست و حراج خورده ... خرید می کنیم...

این برای حامد...

این هم برای خودم...

وقتی خریدمون رو می کنیم... سفارشمون حاضره... داخل که غلغله است... همون تو ماشین می خوریم.. اینقدر بزرگه که من فقط یه چهارمش رو می خورم سیر می شم... اما واقعا خوشمزه بود... (عکس نصفه پیتزا است... می دونم یه چهارم چه قدره... نیشخند)

تو همون حالت خوردن تصمیم می گیریم بریم شب نشینی خونه عمه حامد... تا ١٢ اونجاییم ... خوش می گذره...

 

پی . اس: عموم یه ماهه بیمارستانه... یه غده مثل عفونت تو کتفش بوده که انگار سر باز کرده بوده و حالش رو بد کرده بود... حالا چند روز عمل کردن و خارج کردن... دوست نداشتم عموی مهربونم رو تو اون حالت ببینم... اما خدا رو صدهزار مرتبه شکر که حالش بهتره... ایشاالله که همه بیماران شفا پیدا کنن...

پی . اس: اینقدر خیابونا و مغازه ها شلوغن... که اصلا میلی به خرید ندارم... تو این شلوغی اصلا نمی شه مورد خوب پیدا کرد....

+ bano ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
comment دلنواز ()