دل می نوازد

غذای بی اسم

ساعت ١١ شبه.. حامد می گه دارم میام.. همبرگر میارم.. سرخ کن.. بخوریم... می گم گشنه ای ؟؟؟... میگه چه جورم!!!....

همش ذهنم پیش غذایی که از جمعه تو یخچاله... تصمیم رو می گیرم...

اول سیب زمینی سرخ می کنم...تا سرخ بشه دو تا رون مرغی که داشتم رو همه رو تیکه تیکه می کنم...

بعد پیاز رو تفت می دم.. با یه عالمه ادویه ... مرغ ها رو می ریزم تو پیاز داغ و تفت می دم... خوشم اومده.. می رم سراغ فریزر.. طبقه وسط... معمولا چیزهای خوبی دارم.. مقداری جعفری و شوید خورد شده... مقداری نخود فرنگی.. چند تا دونه فلفل دلمه ای قرمز خوش رنگ... (که قبلا خورد کردم)...

حسابی که سرخ شد... غذام حاضره.. خداییش بهتر از اون همبرگر آماده شد...

حامد که حسابی سس فلفل تند می ریخت و با ایستک آلبالویی نوش جان می کرد...

 

پی . اس: مرغها رون بود.. حامد به هیچ عنوان رون نمی خوره... برای همین چند روز مونده بود... غذا هم برای همون مهمونی تولد بود که ما نرفتیم.. غذامون رو برامون فرستادن.. چشمک

پی . اس: پنجشنبه خونه خواهرشوهر دعوت شدیم... همراه با پسرعموی حامد و خانومش.. مژه

+ bano ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
comment دلنواز ()