دل می نوازد

خرید هدیه تولد + نایب وزرا

ساعت 2 بعدازظهره که برای خرید هدیه تولد از خونه میاییم بیرون... حامد پیشنهاد می ده بریم خیابون بهار... اما من می گم مغازه نزدیک خونه خواهرم همون لباس ها با قیمت پایین تر می تونیم پیدا کنیم..

می ریم اونجا... اما انگار موقعه ناهارشونه و با اینکه چراغ های ویترین روشنه.. اما در ورودی بسته است.. یه مغازه کوچیک تر اون ور خیابونه...

فروشنده با روی باز ازمون استقبال می کنه... می خواستیم برای بچه های جاریم (3 تان با سایزهای مختلف) لباس بخریم.. اول بزرگه که دختره و تولدش تقریبا یه ماه پیش بوده... دومی خواهرش که 7 سالشه و اونم تولدش دو هفته پیش بوده... و آخر پسر جاریم که 6 سالشه و امروز تولدشه... که تولد گرفته.. (تاریخ تولد اون دو تا رو من نمی دونستم.. حامد هم دیر گفت.. به خاطر همین با این یکی گرفتیم)

بعد از خرید حامد می گه بریم نایب ناهار بخوریم....

پاتوق ما نایب ولیعصره.. با هزار مکافات ماشین رو دو کوچه بالاتر پارک می کنیم... همین که وارد رستوران می شیم... از انبوه جمعیت در باز نمی شه... همون آن حامد بر می گرده .. منم به دنبالش..

تصمیم می گیریم بریم نایب وزرا...

اونجا هم شلوغه ... اما خوبیش اینکه جا هست برای انتظار... می شینم روی یه مبل...

روبروم یه باغچه پر از بامبوهای بلنده... یه آرامش خاصی داره... بالای سرم چراغ های رنگی روشنه...(این عکس قدیمیه... دکورش الان فرق کرده و کلاسیک تر شده)

حامد که رفته تا اسممون رو برای رزرو بده بر می گرده و کنارم می شینه... اینقدر جام راحته که با اون آهنگ ملایم خوابم گرفته... و آدمهایی که غذاشون تموم شده و از جلوی ما رد می شن ... مثل یه فیلم می مونه برام...

به حامد می گم دقت کردی هر کی یه مدله..

یه پیرزن با یه پیرمرد...

یه زن با پاشنه های بلند (به جون خودم فکر کنم 15 سانت بود)... که خیلی راحت هم راه می ره.. به حامد آروم می گم اونو ببین.. من که دارم نگاهش می کنم تعادلم رو از دست می دم چه برسه به اینکه همچین کفشی رو هم بپوشم...(البته از این نوع پوتین های به سقف رسیده خیلی بود)..

یه زنه که خیلی تپلی بود با این حال کفشی پوشیده بود که تمام وزنش رو داده بود به انگشتای پاش... (به خاطر همون پاشنه بلند)... و خیلی های دیگه

ناهارش رو نپسندیدیم... فکر می کردیم خیلی بهتر از نایب ولیعصر باشه.. اما اونجا غذاهاش بهتره.. رسیدگی بهتره... اما اینجا اینطوری نبود... زیاد خوشمون نیومد..

 

پی . اس: تولد امشبه... برادرشوهر و جاری همه رو برای شام به سالن دعوت کرده بودن.. که به خاطر اینکه حامد نبود... منم نرفتم.. (کلا هر جا حامد نباشه منم نیستم.. اینو همه فهمیدن)

پی . اس: ممنون از دعاهای خوبتون.. خدا رو شکر عموم بهتره... فکر می کردیم یه سکته رو رد کرده... اما فقط کمبود خون شدید داره... بابا که رفته بود عیادت می گفت حالش بهتره...

پی . اس: یه سی دی بازی گرفتم از خواهرزاده ام... که 100 تا بازی داره... آی دارم حال می کنم با این بازیهاش... سرگرمم کرده شدید.. نیشخند

+ bano ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
comment دلنواز ()