دل می نوازد

مادربزرگ

می گه یه باغ خیلی بزرگه... که سالنش پنجره های سرتاسری داره.. آفتاب خور ملسی داره... در بدو ورود حتما باید دمپایی بپوشیم...

گفتن هیچ لباسی نیارید... ما خودمون هم لباس تمیز داریم... هم حمام می کنیم...

می گه گفتیم گاهی اوقات فحش می ده...

گفتن ما دیگه عادت کردیم...

گفته اینجا کجاست؟؟...

می گه گفتم اینجا خونه ماست... ما هم همین اتاق بغلی هستیم...

می گه خوشحال بود ... فکر می کرد اومده بیرون...

خانومها دور و برش رو گرفتن...

می گم مامان!!.... بابا و عمو رو که دیگه نمی شناخت؟؟.. ناراحت یعنی گله گی نکرد چرا من رو می ذارید و می رید؟؟.. 

می گه نه هیچ کس رو نمی شناسه... فقط می خواست بره خونه باباش...

 

پی . اس: مادربزرگ مهربونم... با اون لب های همیشه خندون... که هر وقت سر به سرش می ذاشتیم ناراحت که نمی شد هیچ... کلی هم می خندید... حالا دیگه هیچ کس رو نمی شناسه..

پی . اس: همیشه روسری (به قول خودش چهار قد) سفید سرش می کرد... فقط تو ماه های محرم و صفر چهارقدش به مشکی تبدیل می شد...

پی . اس: عموی مهربونم بیمارستانه... خدایا زود خوبش کن...

 

+ bano ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()