دل می نوازد

پیاده روی تو برف

وقتی از در میاد موهاش خیسه... می گم مگه پیاده اومدی؟؟؟.. می گه اره دلت میاد تو این برف تو ماشین بشینیم... می گم وای نه من سُر می خورم... میگه من مواظبتم...

خونه بابام هستیم... ساعت 12 که می شه... قصد رفتن می کنیم... دوباره غر می زنم که من حتما سر می خورم..

آروم آروم مسیر خونه امون رو پیش می گیریم... هیچ کس نیست تو خیابون.. برف می باره و زمین هم سفید شده...

یه مقدار از راه رو که می ریم... می گه بازم ناراحتی که چرا با ماشین نیومدم؟؟...

پاهام رو روی برف های دست نخورده می ذارم .. صدای کوبیده شدن برف زیر کفشام بلند میشه... دستام حلقه است دور بازوش... می گم واییی نه ... چقدر کیف می ده... بر می گردم سمتش و می گم مرسی که با ماشین نیومدی... :)

گوشیم رو در میارم تا عکس بگیرم...از هم دیگه عکس می گیریم.. (اما وقتی می رسم خونه.. هیچ کدوم از عکس ها ذخیره نشده)... :(

 

پی . اس: خاطره بالا برای شنبه شب بود...

پی . اس: ناهار روز شنبه که خونه دوستم بودیم.. عالی بود... خیلی خوش گذشت.. پنجره اتاق خواباش رو به یه پارک بزرگ باز می شه... فضا دیدنی بود..

پی . اس: دیروز از صبح خونه خواهر بزرگه بودیم.. همه .. مامان و خواهرا.. (بابام نیست).. عصر آش رشته درست کرده بود.. فوق العاده خوشمزه بود.. تو بالکن خونه اشون که چند پله با حیاط فاصله نداره... آش گرم رو نوش جان کردیم.. نیشخند

+ bano ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()