دل می نوازد

اولین حضور

ساعت 9 شب بلیطمون اکی شد... و برامون ایمیل کردن..

پرینتش رو که گرفتم ... شروع کردم به چمدون بستن... اولین بار بود می خواستیم با پسرمون مسافرت بدون ماشین بریم ... باید محدود و وسایل های مهم رو بر می داشتم...

تا ساعت 2 نیمه شب در حال جمع کردن چمدون بودیم...

صبح ساعت 7 از خونه رفتیم... پروازمون 9 و ربع ماهان بود... به موقع رسیدیم... اما هواپیما به موقع نپرید... ساعت از 10 هم گذشته بود که بلند شد...

با این که می خواستم موقع بلند شدن حتما شیر بدم به پسرم... اما بازیگوش شده بود و مدام سرش رو می چرخوند... کمربند کودک اوردن و روی پای حامد نشست ... با این که بیدار بود اما اذیت نکرد و خوش اخلاق بود...

هواپیما هم خلوت و صندلی ها تقریبا خالی بود...

چون خیلی یهویی بلیط جور شده بود.. نتونستیم هتل رزرو کنیم ... از فرودگاه به چند تا هتل نزدیک حرم زنگ زدیم .... گفتن یا پر یا شبی 200 تومن...

هوای مشهد برفی بود و شدیدا سرد ...

حامد از قبل اصرار داشت که بریم هتل لاله... تو منطقه کوه سنگی... دور از حرم می شد ولی هوای تمیزی داشت و خلوت بود... زنگ زدیم و مطمئن شدیم که اتاق خالی دارن ...

دیگه وقت ناهار بود... سریع دوش گرفتیم و دو برابر تن محمد حسین کردیم و با کالسکه راهی رستوران پسران کریم شدیم... (اگر این کالسکه نبود ما خیلی سختمون بود... واقعا کمک بزرگی برامون بود)... چلو ماهیچه های معرکه ای داره... (نسیم.. نیشخند)

بعد یه استراحت خوب کردیم و راهی حرم شدیم...

محمد حسین تو اولین سفرش به حرم امام رضا خواب بود.. ایستادیم و سلام دادیم و ازش بابت طلبیده شدن تشکر کردیم...  گفتیم هوای پسرمون رو داشته باش.... گفتم نذرت کرده بودم ... نذرم رو بپذیر...

حامد بردش سمت مردونه...

برگشتنی رفتیم فروشگاه رضوی و کیک و کلوچه و محصولاتش رو خریدیم...

شب راحت خوابید...

دوشنبه ..

تصمیم داشتیم اول یه مرکز خرید بریم بعد هم برای ناهار بریم شاندیز....

کنار آسانسور منتظر بودیم که وقتی در باز شد... دو تا آقا اومدن بیرون. یکیشون دربون هتل بود... اشاره کرد به حامد و گفت ایشون هم مسافر این هتل هستند... اون آقا هم دو تا برگه از دفترچه اش جدا کرد و بهمون داد... گفت امروز ناهار مهمون امام رضا هستین...

اینقدر ذوق کردیم و خوشحال شدیم ...

برنامه ناهارمون تغییر کرد... 

آژانس گرفتیم و گفتیم یه مرکز خرید ببرمون .. جلوی پروما پیاده امون کرد... فکر میکردیم پاساژ و مغازه است. اما مثل هایپر خودمون بود...

طبقه بالاش هم با کالسکه نمی شد رفت... آسانسورشون هم هنوز راه نیوفتاده بود... روی هم رفته نیم ساعت هم نگشتیم و دوباره اومدیم بیرون و رفتیم زیست خاور...

اونجا حسابی گشت زدیم و یک ساعت راه رفتیم... خرید کردیم .. سوغاتی خریدیم...

تا موقع ناهار رسید..

رفتیم حرم...

حالا کالسکه داشتیم و دو تا پلاستیک خرید...

همه رو دادیم امانت داری...

رستوران آستان قدس تمیز و بزرگ بود... با خدمه های بسیار خوش رو و خوش اخلاق... غذاها سریع سرو می شد و بسیار خوشمزه هم بود...

بعد از ناهار رفتیم زیارت و نماز خوندیم و برگشتیم هتل...

استراحت کردیم ...

می خواستیم بعدازظهر بریم کوه سنگی... اما اینقدر هوا سرد بود که پشیمون شدیم...

ساعت 7 شب حاضر و آماده راهی شاندیز شدیم...

می خواستیم اینبار به جای پدیده بریم یه جای دیگه.. اما اینقدر همه جا خلوت بود ... گفتیم ریسک نکنیم بهتره...

رفتیم همون پدیده شاندیز... که عاشق شیشلیکشیم...

بعد از اونجا راهی حرم شدیم و ساعت 10 شب حرم بودیم... اینقدر خلوت بود که می تونستیم آدما رو با انگشت بشماریم... و البته ســــــــــــرد...

شب موقع خواب محمد حسین بنا رو گذاشت به جیغ و گریه...

تا ساعت 2 نیمه شب جیغ می زد... دیگه هر دو مونده بودیم که چی کار کنیم.. الان میان جلوی در اتاقمون و تذکر می دن.. از بس جیغ می زد...

گفتم می برمش حمام... بردمش و 10 دقیقه زیر دوش گرم نگه اش داشتم ... ذوق می کرد و می خندید... عاشق حمامه... وقتی حسابی خسته شد... اوردمش بیرون و گفتم حالا راحت بخواب... ولی تا خوابش همچنان نا آروم بود .. فقط خدا رو شکر دیگه جیغ نمی زد...

سه شنبه..

صبح ساعت 8 و نیم رفتیم صبحانه...

بعد به خاطر کم خوابی شب قبل دوباره حامد و محمد حسین خوابیدن.. منم در حال چمدون جمع کردن ...

ساعت 10 و نیم اتاق رو تحویل دادیم و رفیتم فرودگاه...

پروازمون ساعت 12 و ربع بود... که به موقع بلند شد...

این بار محمد حسین شیر خورد و تا آخر پرواز خواب بود...

..

 

پی . اس: مشهد ما خیلی طول بکشه.. دو روزه است... زیاد نمی مونیم...

پی . اس: مسافرت همچنان با بچه سخته... اما می شه مدیریت کرد و خوش گذروند....

پی . اس: فسقلی ما دیگه بدون کمک میشینه.. البته اگر حواسش بره پی بازی یک دفعه به یه سمتی سقوط می کنه.. ولی دیگه نشستن رو بلد شده...

پی . اس: به یاد قدیم یه پست عکس دار گذاشتم...

+ bano ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳
comment دلنواز ()

استراحت مادرانه

من و حامد تصمیم گرفتیم تعطیلی روز جمعه رو انتقال بدیم به یکی از روزهای هفته ... جمعه همه جا شلوغه ... اصلا تا بیایی به کاری برسی غروب شده ... غروبای جمعه هم دلگیر...

به خاطر همین چهارشنبه شده روز تعطیلی ما...

این چهارشنبه بعد از صبحانه رفتیم به یکی از پاساژها برای خرید مانتو... از خلوتی پاساژ که بگزریم دریغ از یه مانتو ... همه پالتو تو سایزهای کوچیک و دخترونه...

ناهار که خوردیم رفتیم سمت پارک ساعی... گفتیم پیاده روی کنیم ...

محمدحسین بغلم بود و خوابش رفته بود... منم ناهار خورده بودم و سنگین... چشمام شده بود نخ!!!... نفهمیدم کی خوابم برد... وقتی چشمام رو باز کردم جلوی در پارک بودیم .. حامد ماشین رو خاموش کرده بود و بدون این که صدام بزنه همونجوری تو ماشین نشسته بود تا من استراحت کنم....

گفتم چرا بیدارم نکردی ؟؟... گفت خیلی خسته بودی... گفتم دستت درد نکنه پیاده شو بریم.. گفت نه هنوز خوابت میاد... عجله که نداریم صندلی رو کمی بخوابون ...

چشمام می گفت درخواستش رو رد نکن...

صندلی رو مایل کردم و پسرم رو هم تو بغلم محکم گرفتم و خوابیدم...

وای که چه مزه ای داد اون خواب ... اصلا هم برام مهم نبود کسی می بینه یا نه...

بعد از یک ربع .... با یه کالسکه که پسرم توش خواب بود از پله های سخت و زیاد پارک پایین رفتیم...

کمی قدم زدیم... الفبا روبرای پسرم خوندیم و خندیدیم...

نسکافه داغ خوردیم و گرم شدیم...

و در حالی که پسر تو بغل من بود و کالسکه تو بغل حامد از پله ها بالا اومدیم و راهی خرید شدیم..

دو تا مانتو خریدم... با صدای پسرم که مانتوفروشی رو گذاشته بود روی سرش و تو آینه با خودش حرف می زد... :))

رفتیم خونه و دوش گرفتیم و دوباره راهی خونه برادرشوهر شدیم ... و یه شب نشینی رو در کنار جمع خانواده حامد برگزار کردیم..

 

پی . اس: مرسی از دوستان جدید.. همه رو سیو می کنم و می خونم...

پی . اس: پسرم در حال تلاش برای نشستنه... تو روروئکش می شینه (با اینکه می گن ممنوعه) و علاقه زیادی به عروسک ها و آهنگ های جلوی دستش داره... ذوق می کنه می بریمش جلوی روروئکش...

حالا وقتی غلت می زنه  روی دستش بلند می شه و خودش رو می کشه بالا و مثل موش دنبالم می گرده...

یک هفته است غذا رو شروع کردم و با اشتیاق فرنی رو می خورده...

عاشق سیبه... و مثل پستونک می مکه..

 

الهی خدا این نعمت رو به همه بده... قلب

+ bano ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
comment دلنواز ()

← صفحه بعد صفحه قبل →