دل می نوازد

....

 

 

سایه ات رو از زندگیمون بردار!!!!...

 

 

+ bano ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

پوشش اجباری!

باید یه عکس O.P.G از دندونم می گرفتم... نزدیکترین جایی که می تونستیم بریم... یه درمانگاه تخصصی دندونپزشکیه که مخصوص خانواده های مح^^ترم نیر*وهای^^ مس^ل^ح!!!....

بیمه قبول می کردن اما بیمه های خودشون رو... یعنی مایی که بیمه تامین اجتماعی بودیم رو آزاد قبول کرد!!!!...

کارکنانش همه خانوم های چادری بودن... برام جالب بود که همه مراجعه کننده ها هم با چادر هستن...

نوبتم شد و رفتم و عکس گرفتم...

وقتی از اتاق اومدم بیرون... حامد از روی صندلی بلند شد و تو مسیر با هم به سمت در خروجی رفتیم... و همون جا ایستادیم...

گفتم چرا بلند شدی.. طول می کشه تا حاضر بشه....

گفت هواش سنگینه... اینجا وایسیم بهتره...

پشت سرمون یه اتاق کوچیک بود که دو  تا خانوم داخلش بودن... یه سری چوب لباسی روی دیوار پشت سرشون بود که توجه ام رو جلب کرد... باورم نمی شد... حدود 7 -6 تا چادر مشکی تو این چوب لباسی ها بود...

تازه متوجه شدم که چرا همه با چادر هستن... 

به حامد گفتم ... نگاه کن نمی ذارن کسی بدون چادر بره داخل!!!!!... یعنی واقعا تعجب کرده بودم...

حامد هم کمی کج شد و به خانومه که مسول این چادرها بود نگاه کرد و گفت چه جوری دلشون میاد از این چادرها استفاده کنن!!... گفتم خوب بعضی ها مجبورن..

تو مدتی که ایستاده بودیم... هر خانومی که با مانتو بود... اول بهش چادر می دادن و اسم و فامیلش رو می نوشتن... بعد اجازه ورود به درمانگاه رو داشت!!!!... جالبتر اینجا بود که خانوم هایی که می خواستن چادر رو پس بدن... از نیمه سالن که کارشون تموم شده بود چادر رو از سرشون بر می داشتن و تحویل می دادن...

به خونه بابام که رسیدم... همین طور که داشتم مانتو و روسریم و در می اوردم... برای مامان که تو آشپزخونه بود... تعریف کردم... مامان گفت : مگه امامزاده بوده که اینجوری چادر می دادن به ملت!!!!... خندیدم و گفتم... راست می گی به این نکته اش توجه نکرده بودم!!!!...

 

پی . اس: من خودم پوششم چادره... اما از این کارهایی که اینا می کنن واقعا بدم میاد... من فکر می کنم یه نوع توهینه به ما، که این پوشش رو انتخاب کردیم... متاسفانه با دید متفاوت بهمون نگاه می شه... :-(...

پی . اس: پست قبل رو هر کاری می کردم پرشین رو صفحه اصلی نشون نمی داد... نمی دونم چرا؟؟؟!!!!

+ bano ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

شیرینی و ترشی

دستم و گرفته و داره خلاف مسیر پارک می ره... می گم اااا... چرا این سمتی می ری؟؟.. در پارک که اون وره؟؟؟...

می گه هوس کردم با هات چاکلت تی تاب بخورم!!!... می گم خوب خونه داشتیم می اوردی... می گه نه از اینجا می خوام بخرم!!!...

به سر خیابون که می رسیم... یک دفعه قنادی ناتلی رو می بینم... شصتم خبردار می شه چی می خواد بخره...

میگم ای شکموووو... حالا هوس تی تاب کردی؟؟؟!!!!...

وقتی از در میاییم بیرون... سه تا جعبه و یه کیسه دستشه... جعبه ها شیرینی هستن و داخل پلاستیک آجیل شور و آلوچه و آلو...

همه رو می ذاریم تو ماشین و یه جعبه کوچیک که توش 4 تا برش کیک رو با فلاکس و لیوان بر می داریم و می ریم سمت پارک...

رو یه نیمکت می شینیم...

یه کیک من انتخاب کردم... دو تا دسر هم خودش... دسری که اون انتخاب کرده زیاد چنگی به دل نمی زنه... وقتی گاز می زنه اخماش تو هم می ره... اما کیک شکلاتی من خوشمزه است... بهش می گم نمی خواد بخوری... بیا این کیکی که من انتخاب کردم رو بخور... خوشمزه تره...

وقتی بلند می شم از نیمکت... نگام  می افته به درخت پشت سرم... خنده ام می گیره..

به حامد می گم نگاه کن ... چه بامزه کشیدن اینو...

کمی دور پارک قدم می زنیم و عکس می گیریم...

حامد می گه بیا از اینجا که ایستادیم تا در پارک بدوییم... می گم چرا؟؟؟... می گه شیرینی خیلی خوردم... بیا کالری بسوزونیم...

می گم باشه...

نمی دویم که اما تند راه می ریم.... گاهی عقب می افتم ازش ... یه نیمچه دو می رم و ازش می زنم جلو.. دوباره عقب می افتم... می گم قبول نیست قدم های من رو با قدم های خودت مقایسه نکن...

تو ماشین... پلاستیک ترشها رو می ذارم روی پام و از آلبالوهای ترش یکی می ذارم تو دست حامد دو تا خودم می خورم!!!!... گاهی هم یادم می ره بهش بدم.. می گم خودت بردار!!!...

دوتامون ملچ ملوچ می کنیم و می گیم وای چقدر ترشه!!!...

 

پی . اس: بله می دونم رژیمم... اما گاهی این شیطنت ها مزه می ده... چشمک

پی. اس: خدا حاجت شکم رو زود می ده... همین امروز هوس شیرینی کرده بودم... خیال باطل

پی . اس: مرسی از احوالپرسی هاتون... خدا رو شکر خوبم... ماچ

+ bano ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

گوی برفی می خوام!!

دلم از این گوی های برفی می خواد...

تند تند تکونش بدم و تو دنیاش غرق بشم!!!...

 

پی . اس: بابا زنگ زده بهم که بلند شو بیا اینجا... مامانت سوپ درست کرده... می گه قرص خوردی؟؟؟... دکتر رفتی؟؟... می گم فقط یه دونه... می گه با یه دونه که خوب نمی شی.... ساعتی بخور... می گم چشم...

از وقتی خواهرم می ره سر کار... تا ظهر مامان و بابا هر دو تنهان... گاهی نمی رسم زنگ بزنم و دیر می شه... یا مامان زنگ می زنه یا بابا... ماچ

پی . اس: سرما خوردم.. گلوم درد می کنه و صدام کیپ شده... افسوس

+ bano ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

...

میدانــی ؟!
 
  تو را هرچه قدر بـخوانم ... خسته نمیشوم !
 
  تو را هرچه قدر گوش دهم ... عادت نمیشوی !
 
 تو هرچه تکرار شوی ... باز بکری و دست نخورده !
 
دیده ای ؟!
 
شنیده ای ؟!
 
تو چقدر بی نهایتی !
 
 
 
+ bano ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

دندون درد + خمیر پیتزا

یک ماهی می شد که گاه گداری درد می کرد... اهمیت نمی دادم... در مقابل درد صبورم... می دونستم که باید آخر سر برم دکتر... اما هی پشت گوش می انداختم... تا امروز!!!!....

می خواستم برای ناهار پیتزا درست کنم.... خمیرش رو خودم درست کردم... برای بار اول... خمیرش عالی در اومد.. پنبه ای و نرم...

وقتی از فر در اوردم... رنگ و بوی خوبی هم داشت... امـــــــــــا...

یه مشکل داشت...

خمیر تو پخت سفت شده بود... :( ...

دندونم دیگه طاغت نیورد... بعد از دو لقمه یک دردی گرفت که قیافه ام ناله شد...

همون لحظه که بود که یکی از همکارهای قدیمم زنگ زد... یه دستم به لپم بود و یه دستم به گوشی... حامد متوجه شد.. با ایما و اشاره گفت درد می کنه... سرم رو به حالت آره اوردم پایین..

بعد از قطع تلفن... مسواک زدم... آب نمک قرقره کردم...

اما هنوز درد داشت...

حامد دستم رو گرفت و گفت بریم یه کم بخوابیم... دست گرمش روی لپم بود.. دردش کمتر شد... اما دردش نمی ذاشت بخوابم..

گفتم بریم دکتر...

رفتیم... گفت به عصب رسیده... عصب کشی کرد... راحت شدم... آروم شدم.. دردش خوابید.. حالا لبام سِره...حس نداره.... اما خوبه...

 

پی . اس: ادامه مطلب ... (اونایی که رژیم دارن و باردارن نرن!!!)...

ادامه مطلب
+ bano ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

...

شماره خونه مادرشوهر افتاده... جواب می دم... برادرشوهرمه...

بعد از سلام و احوالپری می گه تا یادم نرفته اون متنی که پشت پاکت برای بچه ها نوشته بودی خیلی قشنگ بود... بعد از اینکه شما رفتی من خوندم.. خیلی زیبا بود...

می گم خواهش می کنم.... هنر خودم نبود یه اثر دزدی بود!!!!... =)

بعد از گرفتن کد ملی و تاریخ تولد حامد خداحافظی می کنه...

بعد از 5 دقیقه دوباره زنگ می زنه... می گه شماره شناسنامه اش هم می خوام... بعد از اینکه براش می خونم... می گه می خوام براش زن بگیرم!!..

می خندم و می گم یه خوشگلش رو بگیرین !!!!...

از جواب سریعم می خنده و می گه هر چی باشه از شما خوشگلتر نمی شه...

می گم اختیار دارین شما بگردین هست!!!!!!.....

 

 

پی . اس: امروز روز آخر روضه خواهرم بود... خونه اش شلوغ شده بود... روز آخر شام داد... خیال باطل

پی . اس: از عکس های زیر شماره 2 عکس واقعی هست... همون کک و مکی... که بیشتر دوستان درست حدس زدن... شماره 1 رو خودم پوستش رو صاف کردم و کک و مک رو برداشتم... چشمک

+ bano ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

چای با طعم خدا

به خواهرم زنگ می زنم که بیا زودتر بریم خونه اون یکی خواهر!!!!... می گه چرا؟؟.. می گم دسته میاد بیرون.. تو ترافیک می مونیم.. اول می گه نه ... بزار ظهر بشه بریم... اما بعد از نیم ساعت... دوباره زنگ می زنه که من دارم میام سمت خونه اتون... حاضر شو بریم...

تا یه مسیر خلوت بود و راحت رفتیم.. اما وقتی به میدون رسیدیم... عملا قفل شدیم. .. چند تا دسته دور میدون بودن.. پ*لیس و راهن*نمایی رانندگی هم بود... اما اونا هم ایستاده بودن و تماشا می کردن...

به نظرم یه جور مزاحمته.. خیلی راحت می تونستن یه مسیر رو انتخاب کنن تا ترافیک نشه... اما همه چی در هم بود... از ماشین و آدم و دسته... از بس کلاژ ، ترمز گرفته بودم.. دیگه پاهام ناخودآگاه می لرزید...

آش رو خواهرم اینا درست کرده بودن... فقط تونستم هم بزنم... (همه رو یاد کردم...)

قرار شد نیم ساعت آخر روضه ... شروع کنیم به کشیدن آش تو کاسه ... من و خواهرم با هم تو اتاق آش رو می کشیدیم و می چیدیم کنار..

صدای مامانم می اومد که گریه می کنه... یه دفعه حالش بد شد... نفسش بالا نمی اومد.. هر چی آب می ریختیم تو صورتش و بادش می زدیم.. تاثیری نداشت... خانومه کمی از خوندن دست کشید تا مامان آروم شد... :-(

 

پی . اس: عنوان پست رو از اسم این کتاب برداشتم... از کتاب های کتابخونه دختر خواهرم... چشمک

پی . اس: به نظرتون از عکس های زیر کدوم واقعی هست؟؟؟

(1)                  (2)

+ bano ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

کمد لباس

در کمد لباسم بازه .... جلوش ایستادم و دارم به لباس های آویزون نگاه می کنم... می خوام تصمیم بگیرم برای فردا روضه خواهرم یه لباس جدید بپوشم..

یه دفعه تصمیم می گیرم همه لباس ها رو بیارم بیرون و یه بازدید کلی کنم و دوباره همه رو از نو آویزون کنم...

بعضی از لباس ها فکر کنم برای دوران نامزدی باشه.. خیلی برام کوچیکه... با خوم می گم یعنی من این قدر بودم... پس چرا یه دفعه اینجوری شدم!!!.. از چوب لباس بیرون میارم و تا می کنم تا تو چمدون بزارم... با خودم می گم حتما چند وقت دیگه اندازه ام می شه... من مطمئنم...

چند دست لباس هم تست می کنم... باورم نمی شه کاملا اندازه امه... اینقدر از این موضوع خوشحال می شم که آینه کنسول رو میارم پایین و خودم رو توش برانداز می کنم... چرخ می زنم و از اینکه تونستم وزن کم کنم به خودم آفرین میگم...

بعضی ها هم تقریبا یا از مد افتاده اند یا دیگه زیاد تو تن جالب نیستن... اونا هم می رن تو کیسه ای که یه سری لباس جمع کردم تا بدم به نیازمند...

لباس فردام انتخاب می شه... حتی لباس پس فردا و روز پنجشنبه!!!!!...

همه رو از نو آویزون می کنم... یه روکش پلاستیکی مخصوص لباس می کشم روی همه و تمیز و مرتب شده در کمد رو می بندم و یه نفس عمیق می کشم....

 

پی . اس: یک کیلو دیگه کم کردم!!!... تا الان 19 کیلو تونستم وزنم رو بیارم پایین... یه مدت استپ کرده بودم... فقط سعی کردم بالا نرم.. برای خودم در حد یک قاشق برنج رو آزاد کردم.... خیلی فشرده رژیم نگرفتم... اما دوباره 3- 4 روزه کنترل می کنم... انگار شک داده باشن به بدنم... داره وزنم دوباره پایین میاد... هورا

پی . اس: فردا خواهرم آش شله قلمکار می خواد بپزه... از صبح می رم کمکش... دوربینمم همرام می برم تا عکاسی کنم... چشمک

پی . اس: خوشحالم اومدم اینجا... حس می کنم یه گوشه امن پیدا کردم... هم عنوان رو دوست دارم هم محیطش رو.... اونجا گاهی بازدید وبلاگ به 700 تا می رسید... نمی گم چرا کامنت نمی ذاشتن... اما واقعا نمی دونستم کی میاد و می ره... معذب بودم... گاوچران

+ bano ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

غذای نذری امسال

تقریبا از اول محرم شروع شد... شبا یا ساعت 12 زنگ در خونه رو می زنه یا اگه خواب باشیم فردا صبحش دخترش برامون میاره!!...

همسایه طبقه دوم... که یه پیرمرد آشپزه... اتفاقا دست پخت عالیه هم داره.. غذاهای خوشمزه ای درست می کنه...

هر شب ساعت 11 براش غذای هیاتی میارن... حالا دقیق نمی دونم برای هیاتی هست که خودش آشپزی می کنه یا پسر و دامادش از جای دیگه میارن...

سهم ما هم هر شب دو تا ظرف یک بار مصرفه... از هر غذایی که باشه...

امـــــــــــا...

من که برنج نمی خورم... حامد هم عقیده داره تا ندونه برای کیه و از کجا تامین شده لب به غذای نذری نمی زنه...

غذاها تو یخچال می مونه... ناراحتم از این موضوع...

هفته پیش هر چی بود رو جمع کردم و بردم خونه مامانم... مامانم یکی رو می شناخت که زنگ زد و اومد برد...

حالا این هفته اگه بخوام دوباره جمع کنم.. می ترسم خراب بشه...

به خواهرم که تقریبا نزدیکمه گفتم.. گفت به مه*دی می گم بیاد بگیره... (پسرخواهرم)...

یه خانمه هست تقریبا هفته ای دو بار زنگ خونه ها رو می زنه کمک می خواد... حالا تو این دو هفته پیداش نیست..

حامد می گه خوب الان همه جا غذا نذری می ده... می ره اونجاها.. می گم راست می گی...

چند بار به همسایه گفتم ترو خدا زحمت نکشین... می گه برای امام حسین... ما کاره ای نیستیم...

 

پی . اس: نمی دونم چرا هر کی به خونه زنگ می زنه یا در خونه رو می زنن اولین چیزی که بعد از سلام ازم می پرسن اینه که خواب بودی؟؟؟؟!!!!!... دیگه حساس شدم به این کلمه... اصلا قیافه ام به خواب آلودا نمی خوره!!!!... با این حال همه می پرسن .. حتما فکر می کنن چون تو خونه تنهام همش باید بخوابم!!!! ابرو

پی. اس: کاش می شد غذای نذری رو ایمیل کرد!!!! نیشخند

پی . اس: از فردا به مدت 5 روز خواهرم روضه داره... عصرها می رم خونه اشون... خیال باطل

پی . اس: تو این شبا ما رو هم دعا کنین... لبخند

پی . اس: خوش اومدین به خونه جدیدمون... بغل.. به قول مژگان جان ببخشید دیگه محرمه نمی تونم شیرینی پذیرایی کنم... زبان

+ bano ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

...

 

       دل می نوازد برای تو ماچ

 

پی . اس: عنوان وبلاگ رو تغییر دادم!... آدرس هم به زودی عوض می کنم

+ bano ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

مشکل شنوایی

قبل از رفتن به اون اتاق... هر چی حامد حرف می زد من چند بار باید می گفتم چی؟؟؟... یه بار دیگه بگو!!!!... گاهی حامد با شوخی حرف رو سه بار تکرار می کرد و گاهی پشیمون می شد از تکرار!!!...

اتاق بزرگ بود.. اما میز دکتر تقریبا تا وسط اتاق اومده بود... گفتم قطره چکوندم... اما باز هم گوشام کیپ شده... حتی بدتر هم شده... گفت یعنی جرم نیومده بیرون؟؟؟.. گفتم نه زیاد...

با یه چیزی مثل چکش تو گوشم رو نگاه کرد... گفت جرم هنوز هست... باید شستشو بدم...

باز هم اون سرنگ بزرگ ... مقداری آب جوش و الکل و یه شستشو دهنده دیگه که نفهمیدم چی بود... با هم مخلوط کرد... از آب جوش بخار داغ بلند می شد... تو دلم گفتم ترو خدا دکتر داغ نباشه... می سوزم!!!.. دستمال رولی بزرگ رو به اندازه گردنم برید... گذاشت روی یقه ام.. روسریم رو کنار زد.. سرنگ رو پر از آب کرد و  چند بار خالی کرد.. تا هوا داخلش نباشه.. یه کاسه استیل گذاشت پایین گوشم و گفت محکم نگه دار تا آب به مانتوت نریزه...یه چراغ قوه کشی هم به پیشونی خودش بست...

سه بار سرنگ رو داخل گوشم کرد و آب رو با فشار به دیواره گوشم زد... بعد گفت فکر کنم الان دیگه باز شد؟!...

چشمام بسته بود.. باز کردم و کمی گوش دادم... با خوشحالی گفتم وای آره ممنون.. دیگه کیپ نیست...

با دستمال گوشم رو تمیز کردم.. دوباره با چکشه گوشم رو نگاه کرد...

گفت: اااا .. خانوم گوش شما مشکل داره!!!!!!!!!!... چشمام رو  حامد ثابت موند...

گفتم یعنی چی؟؟؟

گفت : پرده گوشت تو زمان های خیلی دور پاره گی داشته... مثلا 4-5 ساله که بودی... یه مقدار خودش رو ترمیم کرده... اما باز هم گوشت مریضه... و کم شنواست...

گفتم من یادم نمیاد...

گفت سوراخ گوشت خیلی ریزه.. به خاطر همین جرم که جمع می شه نمی تونه خارج بشه.... و می مونه و کیپ می شه....

گوش سمت چپ مشکلی نداشت... اما گوش سمت راست !!!!!...

می گه باید مثل مریض باهاش برخورد کنی.. تا اونجا که می تونی نه استخر برو و نه دریا.. آب به گوشت نرسه... با گوشت بازی نکن... وقتی سرما خوردی حتما سریع مداوا کن تا عفونت نگیره...

وقتی از مطب میام بیرون... از اینکه صداها رو بدون مانع می شنوم خوشحالم...

حالا دیگه حامد جمله ها رو یک بار می گه... و من می شنوم...

 

پی . اس: از مامانم پرسیدم که تو سن 5 یا 4 سالگی من گوش درد داشتم.. گفت نه اصلا... حتما خودت چیزی کردی تو گوشت.. ضرب دیده... خنثی

پی . اس: دکتر گفت تا عمر داری باید باهاش بسازی... آخ

پی . اس: من نمی دونم این چه وبلاگیه ... اصلا وبلاگ یا سایت؟؟؟... اسمش که عنوان وبلاگ منه... حتی آدرسش هم مثل آدرس منه.. اما یه یک کنارش گذاشته... از بعضی از پست های من هم استفاده کرده...

براشون ایمیل هم زدم.. اما ایمیل برای خودم برگشت خورده... سوال

اگر فردایی پس فردایی اومدید دیدید شب آویز بسته شده... حتما ایمیلتون رو چک کنید ساکت

+ bano ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

رو مخمی!!

 

می گه لامصب همش رو مخمی... مثل نفش کشیدن شدی برام... ماچ

 

 

پی . اس: داشتم لینک های کنار وبم رو دوباره باز می کرد.. از آخر به اول... نمی دونم چرا بعضی از دوستان وبلاگشون رو حذف کردن !!!!....

خود خودم.. چه بی خبر رفتی...

ستاره.. که من همچنان مشکل دارم تو باز کردن وبت.. ولی فکر کنم آخرین بار خداحافظی کرده بودی.. :-(

قاصدک ... که با خبر ازدواجش وبلاگش رو بست!!

شفیقه... که با یک پست دیگه انگار نمی خواد بنویسه...

عسل .. چرا حذف شده وبلاگت؟؟؟...

شوکا... شما هم که حذف کردی وبلاگت رو...

پی . اس: دوستانی که تو این مدت نشده لینکشون کنم.... بگن تا لینکشون کنم... لبخند

+ bano ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

تولد با لبخند مصنوعی!

 

تنها نشسته ام روی مبل... روی مبل به اون بزرگی!!!... که اگه بخوام تکیه بدم... در واقع باید بخوابم!!!... پس همون لب مبل می شینم و خودم رو سنگین نشون می دم...

یه لحظه دلم می گیره... مثلا اومدم مهمونی... اما بغض می کنم...

موبایلم رو بر می دارم و اس می زنم ... "متنفرم از مهمونی هایی که تنهام".... منتظر جوابشم... اما هیچ جوابی برام نمیاد!!...

وقت ناهار می شه... خودم رو با کمک کردن به سفره چیدن سرگرم می کنم... همش با خودم فکر می کنم اگه همه پیش شوهراشون بشینن من تنهام!!!...

جاری دور از شوهرش نشسته... کنارش می شینم... با اینکه همه غذاها از ممنوعیات برای من بود... اما در حد یک قاشق از همه تست می کنم... تنها چیزی که راحت و بدون عذاب از گلوم پایین رفت.. سالاد بود بدون سس ،بدون نمک ، بدون روغن زیتون و آبلیمو!!!... دو تا جاری حسابی از هم پذیرایی می کنیم.. به جاری می گم اون بچه ای که تو شکمته الان گرسنه است... تو اندازه خودت هم چیزی نخوردی... می گه نمی تونم بعدش حالم بد می شه...

سفره هنوز پهنه... اما هیچ کس دورش نیست... همه ناهار خوردن و عقب نشستن... حامد می رسه... تنها ناهار می خوره...

موبایلم رو که نگاه می کنم می بینم جواب اس رو داده.. "ببخشید"... همین!!!... تو دلم می گم بخشیدم ... همه دنیا مال تو!!!

ساعت از 5 بعدازظهر گذشته که باز حامد می ره... بعد از رفتنش مراسم تولد دخترهای جاری شروع می شه... کیک و عکس و خنده...

همه با همسراشون عکس می گیرن...

جاری به من هم تعارف می زنه... می گم صبر می کنم حامد بیاد... اما می دونم که حامد نمیاد...

دختر بزرگه جاری می گه بانو جان حالا بیا تنها باهامون عکس بنداز... با این که اصلا دلم نمی خواد اما می رم... بدون حامد عکس می گیرم.. با یه لبخند مصنوعی!!!...

کیک بریده می شه و با چایی سرو می شه...

دیگه ساعت 7 شبه....

دختر جاری دوربین دستشه و داره عکس ها رو نگاه می کنه... می گم عکسم رو ببینم خوب شده یا نه؟؟!!!...

عکسم خوب شده بود... حتی با یه لبخند مصنوعی!!!...


همونجور که تنها اومدم... همونجور هم تنهایی خداحافظی می کنم از همه و می رم خونه... 

 

پی . اس: هیچ وقت مهمونی های این مدلی رو دوست نداشتم و ندارم... اما گاهی مجبور می شم... با این که اصلا بهم خوش نمی گذره...

پی . اس: امروز تولد دخترهای جاری بزرگه بود... به صرف ناهار دعوت بودیم... حامد هم سرکار بود...

+ bano ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

گردش شبانه

 

فلاکس رو پر از آب جوش می کنم... با لیوان یک بار مصرف و چند تا نسکافه!!!

پرتغال و کیوی رو پوست می گیرم و پر پر می کنم تو ظرف ....

یه ظرف از کبه ها مونده... اونم بر می دارم..

ساعت از 12 گذشته... طبق شبهایی که هوس می کنیم بریم بیرون...می خواییم بریم بگردیم..

وقتی در رو باز می کنه... سرش رو میاره تو می گه حاضری؟؟؟...

می گم نه!!!... می گه حاضر می شی؟؟؟... می گم بله!!!!  =)

حاضر می شم... تو ماشین منتظره...

می ریم تا می رسیم به پرواز!!!!...

از یه مسیری می ریم تا بالا... تا لب پله ها... هیچ کس نیست.. رو به روی شهر می ایستیم...

با بخاری که از دهنمون خارج می شه بازی می کنیم...

نسکافه می خوریم کمی گرم می شیم...

من بالا و پایین می پرم... می گه سردته!!!!... می گم نه..

سرش رو می گیره بالا و می گه من که گرمکنی که زنم خریده تنمه اصلا سردم نیست...

می گم خدا رو شکر ... چه زن خوبی داری... نیشخند

کبه می خوره... به زور می گه یه دونه بخور...

دیگه یخ کردیم..

می ریم تو ماشین... میوه می خوریم...

دیگه خوردنی نداریم... بر می گردیم!!!!... 

شهر خلوته خلوته... می گه بیا بشین پشت فرمون... می گم نه ... خلوته من همش دوست دارم گاز بدم.. آروم می ری دوست دارم...

اما بعد پشیمون می شم... می گم بزار من بشینم...

می رسیم خونه ساعت 3 نیمه شبه!!!....

چه صفایی داد شب گردی...

هر چند که هیچی پیدا نیست... خجالت

 

پی . اس: امروز با مامانم و خواهرم و زن برادرم رفتیم دیدن پر^گل... ماشالله چه عوض شده بود... کپی باباش شده... لبخند (عکس پر^گل تو ادامه مطلب)

پی . اس: فردا ساعت 6 بعدازظهر... وقت دکتر دارم... گفته بودم گوشم کیپ شده... شستشو دادم.. قبل از سفرمون... اما هنوز کیپه... ناراحت

 

 

 

ابزار امتیاز دهی

 

 

 

 

ادامه مطلب
+ bano ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()