دل می نوازد

حمام آفتاب!

دخترم در انتظار بهار!.... نیشخند

 

پی . اس: شُستمش ... گذاشتم تو آفتاب خشک بشه... مژه

+ bano ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

آخرین قطره!

تقویم روی میز به آخرین برگش رسید!!!...

عادت کرده بودم ... هفته که تموم می شد ورق می زدم...

اما حالا سه روز که بگذره...  کلا برداشته می شه و جاش رو به یه تقویم جدید می ده...

تقویمی دوباره با عکس بهار!...... تشویق

---------

آخرین قطرات خانه تکانی!!!!... نیشخند

ویترین رو گذاشته بودم روزهای آخر تمیز کنم... که حداقل کمتر خاک بگیره... چیدمانش رو عوض کردم... یه حس جدید بهم داد... خوشم اومد..

 

---------

وبلاگم بهاری شد!!!!...

دوستش دارم... از خود راضی

----------

سبزه هام حسابی رشد کردن... اونی که داخل تنگه خیلی بامزه شده... خوشم اومد از ایده ام... قلب

-----------

برنامه ای برای سفر نداریم... کلا روزهای تعطیل و عید.. در تهران به سر می بریم.. از بس خلوت و آروم می شه!!... بعد از تعطیلات ... ایشالله سفر هم می ریم... مژه

------------

مرسی از دعاهای قشنگتون برای مامانم... ایشالله همه مادرا و پدرا همیشه سلامت و زنده باشن... بغل

+ bano ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

سبزه کچل!

*

زنگ زدم می گم چی می خوری؟؟؟... می گه ناهار!!!... می گم چی هست؟؟؟...

می گه دارم برات عکاسی می کنم که ببینی...

می گم جدی می گی؟؟؟...

می گه اینقدر از همه چی عکس می گیری... دیگه منم اوردی تو خط... نیشخند

اینم از ناهار دیروز حامد ... (من خونه نبودم)... چه تزیینی هم کرده با سبزه عید!!!!... ماچ

**

اما سبزه های عیدم... دو تا سبزه گذاشتم... یکی تو همین استوانه که تو عکس می بینین.. یکی هم یه تنگ ماهی داشتم از پارسال... که امسال ماهی نگرفتیم... توی تنگ سبز کردم...

حالا.. تو این استوانه دورش سبز شده!!!!... وسطش کچله..

تو تنگ.. وسطش سبز شده و دورش خالیه...

البته حامد می گه رشد می کنه... الان هم از این عکسی که الان گذاشتم وضعش بهتره... اما برام جالب بود که چرا اینجوری رشد کردن... خیال باطل

***

هفته پیش که خونه مامانم بودیم... مامان وقتی از استخر اومد ... دیدیم داره گریه می کنه... متاسفانه در طول هفته دو بار تو کوچه خورده زمین... ناراحت بود ... می گفت پاهام انگار کم میاره... می لرزه... بعد هم می خورم زمین... خدا رو شکر مامان پوکی استخوان نداره... وگرنه معلوم نبود چی می شد سر این زمین خوردنا...

این هفته... چند تا دکتر رفته... رگ سیاتیکش زده بیرون... یه چیز آهنی داده که به کمرش ببنده... با وجود این کمربند آهنی.. (از بالای باسن شروع می شه تا از پشت به زیر سینه می رسه)... به قول خودش شده مثل آدم آهنی..

دیروز که برای بار اول بود این کمربند رو می بست... با این که سختش بود... اما بعدازظهر گفت... حس می کنم پاهام یه مقدار جون دارتر شده... با اعتماد قدم بر می دارم.. خدا کنه جواب بده...

برای مادرم دعا کنین... خیلی غصه می خوره .... ناراحت

****

شیرینی که پست قبل گذاشتم... که همه فکر کرده بودن کتلته!!!!!... خنده

در واقع این بوده... خجالت...

 

البته چون سینی آخر سوخت... اصلا دیگه دست و دلم به تزیین و عکس حسابی نرفت.. اصلا هم امتحان نکردم ببینم چه مزه ایه!!!!...

وقتی حامد اومد.. تقریبا نصفش رو خورد... که بهم بگه چه مزه ایه... نیشخند

می گفت خیلی خوشمزه شده... حتی اونایی که یه کم سوتالی شده... گفتم خبر نداری یه سینی که سوخته بود ریختم دور...

گفت حیف...

اما خوشحالم که خوشش اومد...

+ bano ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

غافل شدم!

کی بود به من گفت کدبانو!!!!!...  اینم یه نشونه از کدبانوگریم!!!!... ناراحت

فقط 5 دقیقه غافل شدم ازش... افسوس

 

چهارشنبه سوریتون مبارک...

(کلیک کنین) قلب

+ bano ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

خونه سرده!!

سرانگشتام یخ کرده!!... هر لحظه داره خونه سردتر و سردتر می شه...

با خودم می گه چرا خونه داره یخ می زنه!!!...

اجزای گاز رو ریختم بیرون تا بشورم...

آب رو که باز می کنم.... منتظرم گرم بشه.. تا دستام هم با این آب گرم بشن...

امــــا...

نه آب گرم شد نه دستام...

یه نگاه چپ به پکیج گنده که لم داده کنار کابینت ها می اندازم...

تو دلم می گم وای یعنی بازم خاموش شده!!!...

می رم کنارش... سرده... دو سه بار استارت رو می زنم... اما هیچ عکس العملی نشون نمی ده...

تو این دقیقه 90!!!!!.... حالا باید منتظر سرویس کار  هم باشیم... ناراحت

ننه سرما نمی خواد از پیشمون بره انگار!!!!....

 

پی . اس: شاید خیلی ها شنیده باشن... اما دوست داشتم تو وبلاگم داشته باشم... زیباست... خیال باطل

 

پی . اس: خواننده ای که رفتی تو اون یکی وبلاگم کامنت گذاشتی... یه علامت پیروزی "v" زدی و آدرس وبلاگ هم گذاشتی...  اصلا معنی این کارت رو متوجه نشدم!!!... اگه خودم می خواستم که بلد بودم همونجا بگم... مثلا با این کار به پیروزی بزرگی رسیدی!!!.. منتظر

ادامه مطلب
+ bano ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

غروب جمعه ..

تو این هیاهوی آخر سال .... تو این شلوغی دقیقه 90 سال 90!!!!

حس می کنیم یه جای آروم می خواییم... یه جایی که داشته ها و نداشته های 90 رو بگیم و پرونده اش رو ببیندیم...

یه دفتر تمیز و سفید برداریم و دوباره هرچی دلمون می خواد روش بنویسیم...

ساعت 8 شب تصمیم می گیریم بریم!!...

حامد زنگ می زنه به دفتر جمکران... می گن تا صبح بازیم...

اول جاده قم که می افتیم ساعت 9 شبه... جاده خلوته... یک ساعت و نیم بعد جلوی در مسجد هستیم...

خیلی وقت بود نرفته بودیم... چقدر قشنگ درست کردن... اون مناره های سفید که آدم رو یاد مسجد پیامبر می اندازه.. (مدینه نرفتم.. از روی فیلم و عکس ها حدس زدم)... فضای آروم ... خلوت... با یه باد ملایم که اصلا سرد نبود...

خیلی دوست داشتم از اون مناره های سفید که کنارش ماه تقریبا کامل قرار داشت عکس می گرفتم...

امااا.. هم من و هم حامد موبایل هامون رویادمون رفته بود بیاریم.. دوربین هم همراهمون نبود...

نیم ساعت داخل مسجد بودیم... نماز امام زمان رو خوندم.. نماز حاجت هم خوندم.. نشستم به محراب خیره شدم و حرفامو زدم ...

وقتی اومدیم بیرون... یه حال دیگه ای داشتیم.. سبک بودیم.. آروم بودیم.. لبخند می زدیم...

دوباره مسیر برگشت رو پیش گرفتیم...

ساعت یک و نیم بود که تو خونه خودمون بودیم... و خوشحال از اینکه غروب جمعه امون رو الکی هدر ندادیم...

 

پی .اس: گاهی روح آدم نیاز داره به همچین جاهایی ... لبخند

پی . اس: رمز پست قبل .. رمز همون پست مبلمانمه!!!!! ... چشمک

پی . اس: دیروز یه شیرینی درست کردم... قیافه اش خیلی خوب شد.. شاید بشه جزو شیرینی های عیدم... طعمش هم بد نشد...البته باید تو فر کمتر می ذاشتم... که نرم تر بشه... اما در کل خوب شد...

 

دستورش رو از مامی سایت برداشتم... از مراحلش هم عکس دارم... اما خود مامی سایت هم کامل توضیح داده... اگر نیاز بود و خواستین از مراحلش هم عکس می ذارم..

+ bano ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

روکش مبل و کوسن

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

خواستگاری تو استخر! + شیرنی تِرَک

تو استخر داریم با هم راه می ریم و حرف می زنیم... مامان و دوستش هم دارن با هم صحبت می کنن... به ما که می رسن.. مامان می گه ما داریم می ریم سمت جکوزی... شما هم بیایین... ما که تازه تو صحبت هامون به اصل قضیه رسیدیم.. می گیم نه شما برین... ما همین جا راحتیم!!...

استخر خلوته... روی هم رفته شاید ده نفر هم نباشن... از این ده نفر... 5 تا دختر بچه دبستانی هستن که دارن روی آب می خوابن و بلند بلند می خندن... دو سه تا دیگه هم خانوم های جا افتاده هستن که مثل ما دارن راه می رن ...

یه خانوم داره از کنارمون رد می شه... بر می گرده سمتمون و می گه...

ببخشید خانوما!!... من دنبال یه دختر خوب می گردم برای پسرم!!!!... من و خواهرم بهم نگاه می کنیم... بعد یه لبخند تحویل خانومه می دیم... می گه عروس اولیم هم تو استخر پیدا کردم... الان اینقدر خوشبختن...

می گم پسرتون چند سالشه... می گه متولد 61 ....

باز هم لبخند می زنم و می گم ایشالله یه مورد خوب پیدا کنین.. تشکر می کنه..

تو ده دقیقه آخر سانس... این خانوم مدام به من و خواهرم نگاه می کنه...

من و خواهرم (تای قولم)... از این که اینقدر زیر نظریم.. کلافه ایم... تصمیم می گیریم بریم جکوزی...

خواهرم می گه یعنی نتونست تشخیص بده که کدوممون ازدواج کردیم!!.. هی به تو نگاه کرد هی به من نگاه کرد... می گه راستی تو هم بلد نیستی خواهرت رو شوهر بدیا... یه سوال کردی پسرتون چند سالشه!!... بابا بپرس شغلش چیه؟؟.. خونه داره؟؟؟... ماشین داره؟؟؟..

می گم ایشالله برای دخترم یاد می گیرم... خنده

 

پی . اس: ادامه مطلب... این شیرینی خوشمزه...

پی . اس: راستی بهم نخندینا... من شنا بلد نیستم.. آی ترس دارم از اینکه تو عمق قرار بگیرم... کلا فلج می شم... بعد هم می میرم.. نیشخند... برای همین تا الان دنبال آموزشش نرفتم... افسوس

ادامه مطلب
+ bano ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

یه جمع خواهرونه..

تا از راه رسیدیم.. سریع گوشی رو بر می دارم و به خواهر بزرگه زنگ می زنم... بهش می گم فردا میایی خونمون تا روکش مبلا رو برام برش بزنی؟؟؟..

می گه باشه میام..

صبح زودتر از همیشه بیدار می شم... ناهار رو حاضر می کنم... آشپزخونه رو دستمال می کشم و تمیز می کنم...

ساعت 11 که می شه... زنگ در رو می زنه... می گم خوش اومدی... ببخشید باعث زحمت شدم...

می گه نه بابا این حرفا چیه... مبارک مبلا.. چقدر خوب شده!!...

پارچه روکش مبل و پارچه ای که برای روکش کوسن خریده بودم رو نشونش می دم... می گه خوبه... قشنگه...

می گه به "ب" (خواهر دومیم) هم زنگ بزن بگو اونم بیاد پیشمون...

زنگ می زنم... می گه باشه الان میام...

یک ربع بعد اون یکی خواهرم هم میاد تو جمعمون..

حالا سه تایی داریم پارچه ها رو بالا و پایین می کنیم و ایده می دیم که چه جوری ببریم...(البته من که بلد نیستم... نظاره گر بودم.. =))

اونا ایده می دن و من می گم اره همین جوری خوبه.. زیاد سخت نگیرین...

پارچه ها برش می خوره و اتاق پر می شه از خورده پارچه  و نخ!!!...در کنار اینها کلی حرف های خواهرونه !! زده می شه... گاهی این به اون دلداری می ده... گاهی یه کدوممون از فامیل شوهرش می گه و ما پشت بندش یا تایید می کنیم یا رد می کنیم..

چرخ خیاطیم رو میارم وسط و یکی از روکش کوسن ها دوخته می شه... اینقدر ذوق می کنم که همش ازشون تشکر می کنم... اماااا... برای یه دونه کوسن پارچه کم میاد... می گم اشکالی نداره می رم از همون مغازه می خرم..

ساعت 2 ظهر که می شه... ناهار می خوریم...

نیم ساعت بعدش دیگه عزم رفتن می کنن... خواهر بزرگه می خواد بره دنبال دخترش و بعد بره خونه اش... خواهر دومی هم می گه الان دختره میاد پشت در می مونه...

می گم ایشالله برای جهاز دخترتون بیام کمک... حسابی برقصم... نیشخند

غروب که حامد میاد... بعد از ناهارش... می ریم دنبال خواهرشوهر و با هم یه چند جا می ریم..

ساعت 9 شبه... من  و خواهرشوهر تو ماشین منتظر حامدیم... براش اس ام اس می دم... مغازهه بست!!!... من پارچه می خوام.. :(

بعد از کارمون خواهرشوهرم رو دمه خونه پیاده می کنیم.... حامد یادش میره... می گه بانو تو هم برو بالا... منم الان پارک می کنم میام... 

نگاش می کنم... می گم منم برم؟!!!...

می گه اره برو.. منم میام..

ناراحت می شم...

اما وقتی دختر خواهرشوهرم رو می بینم...ناراحتی یادم می ره... ماشالله عسلی شده برای خودش...

3 دقیقه بعد حامد زنگ می زنه به گوشیم.. می گه بانو من یادم رفته بود.. سریع بیا بیرون بریم پارچه بخریم..

می گه الان دیگه بسته است.. می گه زود بیا .. ایشالله که بازه

با اینکه ترافیک بود.. امـــا باز بود... فقط نیم متر می خواستم.... که خوب یادش بود و بهمون داد...

حالا دیگه تکمیل شده... هم کوسنام همونی شد که می خواستم.. هم یه روکش خوشگل گرفتم برای مبل های روشنم!!....

 

پی . اس: می خواستم دیگه عکس نذارم... خودم دیگه خسته شدم از بس از هر چیزی عکس گذاشتم... اما دیدم خیلی از مبلام تعریف کردین.. نیشخند... حتما عکس روکش ها رو می ذارم...رمزی می ذارم و با همون رمز پست قبل... چشمک

پی . اس: خواهرم روکش کوسن ها رو جوری برش زده ... که نیاز به زیپ یا دگمه نیست... از خود راضی ....

+ bano ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

ax mobl

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

سه تا ***!!

* به حامد می گم یه روز خانومه اومد کل خونه رو برام تمیز کرد!!!... من دو روزه کمد دیواری رو ریختم بیرون.. اما هنوز نتونستم جمعش کنم...

بعد برای اینکه خودم رو قانع کنم می گم... خوب راستش تو خونه هم نبودم زیاد... پس زیاد هم تنبل نیستم!!... =))

اما دیشب بالاخره سه تا کمد دیواری و کامل تمیز کردم و جابه جا کردم... یه نفس بلند کشیدم بعدش... خیلی مرتب و خوب شد...

** دیروز صبح بود دختر  خواهرم زنگ زد و از خواب بیدارم کرد!!!... گفت میایی بریم انقلاب می خوام کتاب بخرم...

هوس گشتن تو مغازه های انقلاب قلقلکم داد... گفتم باشه میام...

سه ساعت تموم گشتیم و به مغازه ها سرک کشیدیم... دخترخواهرم کتابای دانشگاهیش رو خرید و من هم به مغازه هایی که تو دوران دانشجوییم با دوستام می رفتیم و وسایل می خریدیم سر زدم... مخصوصا انتشارات ی*ساولی... که من عاشق این مغازه خوشگلم...

کل خریدم یه پوستیت (دفترچه یادداشت هایی که پشت برگه هاش چسب داره)... یه عدد عود و جا عودی...

*** دیشب بالاخره مبلامون رو اوردن... خیلی بهتر از قبلش شده...  خیلی تمیز و خوب کار کرده... ما یه مقدار رو طرحی که انتخاب کرده بودیم مشکل داشتیم... اما به قول حامد تو کار زیاد هم بد نشد...

عکسش رو می خوام تو پست خصوصی بذارم... حالا به هر علتی!!!!... گزینه هام برای فرستادن رمز هم محدوده... نیازی نمی بینم برای 150 نفر !!!!.. ایمیل بزنم.. اما فقط 30 نفر خودی نشون بدن... (منظورم نیست که برام کامنت بذارین... در کل خیلی ها دیگه طرف وبلاگ خوندن و وبلاگ نویسی نمیان و گذاشتن کنار...).. لبخند

 

پی . اس: ادامه مطلب از نوع خوردنی... نیشخند

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

نوبتی که بالاخره رسید!

نشسته کنارم... اما معذبه!!... خیلی اروم می گه بانو من برم؟!... می گم اگه بری خیلی نامردی!... می گه خواهش می کنم... سرم درد می کنه.. من می رم بیرون.. کارت تموم شد.. بیا...

سریع بلند می شه و می ره...

بعد از ده دقیقه.. در اتاق باز می شه و دو تا خانوم میان داخل... وای خدایا باورم نمی شه... مادرشوهر و جاری کوچیکه هستن... سلام می کنم ...معلومه اونا هم تعجب کردن!!...

زود نوبتم می شه...

یک ربعی داخلم... وقتی میام بیرون آروم شدم و لبخندم پهن تر...

جاری بعد از من می ره داخل...

کنار مادرشوهر میام بشینم.. می گه شما برو.. حامد منتظر... می گم شما چی؟.. می گه هـ (برادشوهر)... میاد دنبالمون...

خداحافظی می کنم و میام بیرون...

می رم سمت ماشین... حامد پشتی صندلی رو خوابونده ... خودش هم خوابه خوابه!!!..

هوا تاریکه و سرد... نمی تونم بیرون منتظر شم...

دو تا تقه به پنجره می زنم...

از خواب می پره... ماشین رو از داخل قفل کرده... در رو باز می کنه و می گه چی شد؟.... با خنده می گم یه چی بگم خواب از سرت بپره!!!...  نگام می کنه... منتظره...

می گم مامانت و "ف" (جاریم) هم الان اومدن... چشماش گرد می شه... می گه نه !!!! امروز!!..

از کوچه که میاییم بیرون... می گه حاضری بریم معجون بخوریم.. می گم باشه بریم...

می رسیم به سهروردی... ماشین رو پارک می کنه... و خودش پیاده می شه و می ره...

صدای ضبط رو بلند می کنم و بیرون رو تماشا می کنم...

یه سری پسر چند متر اونورتر ایستادن... یکیشون سرتا پا سفید پوشیده... یه گوشی گنده هم گذاشته روی گوشاش و داره آهنگ گوش می ده...

بعد از ده دقیقه ... دو تا دختر اونور خیابون پیداشون می شه... پسره می ره سمتشون... دقیقا وسط خیابون.. دختر می پره سمت پسره و گوشی ها رو در میاره و می ذاره رو گوش های خودش... و دقیقا وسط خیابون... شروع می کنه به تکون خوردن... خنده ام می گیره... با خودم می گم اینم این وسطه وقت گیر اورده... چه دل خوشی داره...

صدای دختره یه مقدار بیش از اندازه بلنده... حالا یا مدلش اینجوریه... یا !!!!...

من تو مایشن با شیشه های بالا و صدای ضبط بلند... صدای دختره رو واضح می شنوم...سر به سر پسرا می ذاره و می خنده...

دارن از بغلم رد می شن که برن... یه دفعه یه نفر گوشی به دست میاد سمتشون و می گه برگردین..

نمی دونم کی بود.. بهش می اومد که ار*ش*اد باشه... اما نبود... نفهمیدم چی گفت بهشون...

20 دقیقه بود حامد رفته... دلشوره گرفته بودم...

هر چی سرک می کشیدم حامد رو نمی دیدم...

مرده دخترا رو ول کرد رفتن... پسرا هم بعد از چند دقیقه دنبالشون رفتن!!!...

دوباره با خودم می گم... خوب اگه یه مقدار آروم تر می خندیدی.. اینقدر همه نگاه ها رو به سمتت جذب نمی کردی... که اینجوری جلوی همه بهت گیر بدن...

حامد اومد... با یه لیوان معجون و یه لیوان آب هویج بستنی...

خوشمزه بود... مثل لحظه های با هم بودنمون...

 

پی . اس: به نظرم این خونه تکونی عید.. مثل جهاز چیدن عروس می مونه... که وقتی جهاز رو می چینی... تازه متوجه بعضی کم و کاستی ها می شی... =)

دیشب رفتیم و سه تا باکس خریدم... با یه جعبه که طبقه داره...

خداییش بعضی وسیله ها واقعا مفیدن و بدرد بخور...

پی . اس: تبــــــــــــریک... خدا خوشحالتون کنه که یه ملت رو خوشحال کردین.. قلب

+ bano ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

خونه تکونی یک دفعه ای...

داشتیم از لواسان بر می گشتیم... صدای ضبط خیلی زیاد بود... یک دفعه حامد گفت بانو گوشیت داره زنگ می خوره...

جواب دادم.. مامانم بود... گفت خانومه گفته فردا جایی که می خواستم برم کنسل شده... میام خونه دخترت!!!!... گفت آمادگیش رو داری فردا میاد... گفتم باشه دیگه.. چاره ای نیست...

تا رسیدیم خونه ساعت 12 بود... کار خواستی نمی تونستیم بکنیم..

حامد گفت فقط برو یه کاری برای من انجام بده... من همه چی رو برات جمع و جور می کنم تا فردا راحت باشی...

می دونستم چی می خواد ازم... رفتم نشستم پشت لپ تاپ... نرم افزاری که دنبالش بودم و دانلود کردم و کاری که خواسته بود رو انجام دادم... تو این فاصله...  ایشون هم فرش ها رو جمع کرد ... یه سری وسیله ها رو به وسط اتاق کشید تا برای دستمال کشی دیوار راحت باشه...

دیگه تا خوابیدیم... ساعت از 2 هم گذشته بود...

صبح مامانم خانومه رو اورد .. ساعت 9 بود... تا رسید شروع کرد به کار... از دیوار هال شروع کرد... من و مامان نشسته بودیم و حرف می زدیم... خانومه هم تند تند کار می کرد... ساعت 10 گذشته بود که بابا اومد دنبال مامانم و رفتن...

من موندم و خانومه...

تا ظهر همه دیوار و کف هال رو کشید و تمیز کرد... خونه برق می زد.. بوی تمیزی می داد...

نمی خواستم اتاق خواب ها رو بکشم... می گفتم کثیف نیست!!...

خودش رفت تو اتاق خواب و شروع کرد به تمیز کردن... باید بگم اتاق ها از هال هم کثیف تر بود... اصلا انگار هر چی کثیفی بود جمع شده بود تو اتاق ها...

یکی از اتاق خواب ها که تموم شد... گفتم دیگه خسته شدین.. بیایین ناهار بخوریم...

بعد از ناهار هر چی گفتم یه استراحت بکنین... گفت نه به استراحت نمی رسه...

سریع رفت تو اتاق خواب دیگه و شروع کرد به کار... این اتاق خواب تخت و میز دراور داخلش بود و حامد اصلا تکون نداده بود... با کمک همدیگه جابه جا می کردیم و تمیز می کرد.. وقتی تموم شد... گفت برم تو تراس!!... پنجره ها رو از پشت هم بکشم...

رفتن همانا و کل تراس رو تمیز کردن همانا... همه چی تمیز شد و برق می زد...

گفتم یه استراحت بکنین .. چایی ریختم و بیسکویت.. میوه هم گذاشته بودم..

اما گفت تا چایی سرد می شه... یه کابینت از آشپزخونه رو هم تمیز می کنم!!... من به جای اون خسته شده بودم... ماشالله....

یه کابینت دوتایی رو دو طبقه اش رو خالی کرد و تمیز کرد و دوباره چید...

بعد از خوردن چایی...

دوباره کابینت بغلیش که سه طبقه بود و پر از ظرف ... خالی کرد و تمیز کرد...

گفت کابینت های پایین رو تمیز کنم... گفتم نه دیگه خودم باید بریزم بیرون... با این حال همه رو از بیرون سابید...

دیوار بین کابینت بالا و پایین هم کشید...

اومد این ور اشپزخونه... 4 تا کابینت و ریخت بیرون و تمیز کرد و دوباره خیلی مرتب چید..  من تا همین جا می خواستم... دلم براش سوخت... گفتم باشه دیگه خودم تمیز می کنم...

اما دیدم رفت سمت گاز و هود... همه رو تمیز کرد... دیوار پشت یخچال .. حتی پنجره رو کامل تمیز کرد...

در آخر هم کف آشپزخونه رو دستمال کشید...

گفتم خیلی زحمت کشیدی...

ساعت 7 شب دیگه کارش تموم شد...

از مقداری که مامانم گفته بود بهش بدم... بیشتر دادم.. گفتم ایشالله که راضی باشی... یه کیسه پر هم لباس می خواستم بدم بیرون... دادم بهش...

و این جوری شد که خونه تکونیم بدون استارت خوردن تموم شد!!!!...

 

پی . اس: این خانومه کار کرده... من دست و پام درد می کنه!!!!... نیشخند

پی . اس: دو سه تا کابینت مونده با یخچال... سرویس بهداشتی و حمام هم که کار آقای خونه است... چشمک

پی . اس: ادامه مطلب... اما نه از نوع خوردنی!!!... خنثی

ادامه مطلب
+ bano ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

موی سفید و عروسی

کادوش رو که کاغذ پیچ کرد!... گفت حالا بیا یه گوشه اسممون هم بنویسیم..

سرم پایین بود و داشتم می نوشتم که یه دفعه گفت:... ااا بانو تو هم که موی سفید داری... تو دیگه چرا؟؟؟...

گفتم ای خواهر... زندگی هزارتا بالا و پایین داره... =)) ... مگه می شه بی فکر باشم... بالاخره این حرص و جوش باید یه جوری خودش رو نشون بده...

بهش می گم تازه اون که وسط موهامه ... سرم رو کج می کنم و می گم نگاه کن کنار گوشمم داره سفید می شه...

(البته تو عکس یه تار مو پیداست)...

* عروسی نگرفتن به جاش رفتن مکه... اما قرار گذاشتن  پاتختی رو تو تالار به صرف ناهار بگیرن...خانومانه!!!...

یک ساعت قبل از رفتنمون... خواهر دومی اومد خونه امون تا با هم آماده بشیم و با هم بریم...

جالب بود عروسی که فقط خانوما بودن... از آقایون خبری نبود... ناهار بود... حسابی بزن و بکوب بود... عروس یه پیراهن زیبا تنش بود... که از جلو کوتاه کوتاه بود... حتی!!!! از یه تونیک! هم کوتاه تر... و از پشت طویل و بلند!...

موقع برگشت... خواهر بزرگه می خواست بره خونشون... تنها بود... گفت با تاکسی می رم... دلم سوخت براش... گفتم صبر کن من می رسونمت... گفت نه بابا راهت رو الکی دور نکن... خودم می رم... گفتم نه ... فوقش یه دوری هم تو خیابونا می زنیم... سه تا خواهر تو ماشین حسابی گفتیم و خندیدیم...

وقتی خواست پیاده بشه... کلی تشکر کرد...

 

پی . اس: مهمونی پسر دوست مامانم بود... هورا

پی. اس: بالاخره مبلا رو بردن... مجبور شدیم الکی بگیم 20 اسفند مهمونی داریم... گفته نهایتا 10 روز دیگه بهتون تحویل می دم.. خدا کنه!!! چشم

پی . اس: از وقتی اومدیم این خونه... میز ناهارخوری 4 نفره ام رو جمع کردم و گذاشتم تو انباری... دو روز پیش مامانم گفت حیفه خراب می شه... اگه نمی خوایش بیار اینجا من و بابات ازش استفاده می کنیم... با حامد رفتیم انباری... میز که اومد بیرون... کلی جا باز شد... کلی تمیز شد... یه عالمه خرت و پرت بی خودی ریختیم دور... میز و صندلی یا یه سری وسایل هم بردیم خونه مامانم... اوه

+ bano ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

....

با اینکه ردِ پای بوسه‌‌هایم را در تن ات
بهتر از کفِ دستم می شناسم
اما با این حال
تا به آغوش ات می‌‌آیم
گم می‌‌شوم!
خدا کند اینبار
مرا
از لابلای لبانت پیدا کنی‌....!!

+ bano ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

دوچرخه ثابت رفت!

زنگ زده می گه وقتی اومدم با خودم می برمش.. می گم کجا؟؟...

می گه طرف گفته بیار خونمون... اگه جلوی چشمم نباشه مدام یادم می ره...

می گه یه زحمتی بکش ... اونایی که می شه باز کرد ... از هم باز کن و سوا کن...

پیچاش رو یکی یکی باز می کنم...

یاد اون روزی می افتم که رفتیم با چه ذوقی خریدیم... دقیقا 4 سال پیش... با این که خونه امون کوچیک بود و یک خواب داشتیم... با این حال رفتیم خریدیم... یه مدت هر دوتاییمون باهاش کار می کردیم... ولی به مرور دیگه کنار گذاشته شد...

یه مدت می خواستیم بفروشیمش ... اما اینقدر وسایل های جدید اومده بود... که دیگه کسی این مدل رو نمی پسندید...

تا این که به فکر حامد رسید بدیم به یه مرکز خیریه... جایی که بچه های بی سرپرست ازش استفاده کنن...

با یکی از دوستاش که این مراکز رو می شناخت هماهنگ کرد...

و دیشب اخرین شبی بود که تو خونه جاخوش کرده بود...

 

پی . اس: حامد می گفت همین دوستش گفته ... خودمون هم یه دوچرخه داریم که 500 هزار تومن خریدیم... اما 10 بار هم ازش استفاده نکردیم... این کار تو موجب شد من هم جمع و جورش کنم ... ببرم به یه مرکز خیریه که بچه ها ازش استفاده کنن... عجب!!!!... خنثی

پی . اس: حتما یادتونه که گفتم می خواییم مبلا رو بدیم روکشش رو عوض کنن... هنوز نیومدن ببرن!!!!... هر هفته هم تماس می گیریم.. می گن کار زیاد و شلوغ... قول آخر هفته رو دادن... نمی دونم باز دوباره می ندازن برای هفته بعد یا نه!!!.. می ترسم برای عید خونه ام خالی از مبل باشه... با پشتی و پتوی سفید باید از مهمونام پذیرایی کنم!!!!!... مثل مادربزرگا... (هرچند که الان مادربزرگا هم مبل دارن)... افسوس

+ bano ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()