دل می نوازد
|
||
دو روز پیش که بیرون بودیم... وقتی برگشتیم خونه... حامد گوشی موبایلش رو که دراورد... با این صحنه مواجه شدیم...

من که یه آن وحشت کردم... گفتم خدایا یعنی چی؟؟؟... به حامد می گم چرا اینجوری شده... می گه خوب بود.. نمی دونم چرا اینجوری شده!!!!...
روشن می شه و کار هم می کنه... اما خوب مثلا نمی شه اس ام اس خوند چون این لکه سیاه که مثل خورشید گرفتگی می مونه رو صفحه است...
حامد هم عاشق این گوشیشه... از ریخت و قیافه اش معلومه چقدر تو دستش بوده...
پی . اس: حالا کسی می دونه این چرا اینجوری شده؟؟؟.... 
پی . اس: به خاطر یه دوست بسیار گلی
... رمزی نمی نویسم!!.. شهناز جان صفحه وبلاگم دیگه مثل قبل می شه... 
پی . اس: فردا اول اردیبهشت سر سالمونه... صاحبخونه نمیاد ببینیم چقدر می خواد بکشه رو رهن خونه.. (خدا کنه اجاره نگیره)... خیالمون راحت بشه...
تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست

خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است
ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگم
پی . اس: از صبح برای کاری بیرون بودیم ... هر موقع چشمام به چشمش افتاد.. گفتم تولدت مبارک... حامد هم سریع جواب می داد تولد تو هم مبارک عزیزم... 
پی . اس: من فقط رمز رو ایمیل می کنم... خواهشا اگه درخواست رمز می کنید ایمیل هم بذارید....
می گم خسته نیستی ؟؟؟.. می خوایی نریم؟؟؟...
می گه نه نماز می خونم می ریم...
می گم پس زنگ می زنم که حاضر بشن..
می گه شام چی بخوریم؟؟؟...
می گم ای جانم ... گرسنه ای؟؟.. الان که دیره ساعت ١٢ شبه!!!... چیپس می بریم می خوریم..
چشماش برق می زنه.. می گه من هوس املت کردم!!!!...
می گم شوخی نکن... بریم بیرون املت بخوریم!!!!!.. می گه آره چه اشکالی داره... خیلی هم تو این هوا می چسبه...
زنگ می زنم به خانوم پسر عموی حامد و بهش می گم حامد هوس املت کرده... اونم پشت گوشی داره میخنده... می گه پس من بساط چایی رو میارم..
ساعت از ١٢ گذشته که به جلوی درب پارک قیطریه می رسیم...
به وسایلی که دستمونه نگاه می کنیم... همه از خنده غش کردیم... خانوم پسرعمو که ٧ ماهه بارداره... دیگه قسممون می ده نخندیم... می گه دلم درد گرفت... دست حامد پیک نیک و سبده... دست پسرعموی حامد هم یه شونه تخم مرغ!!!!... (به خاطر اینکه تخم مرغا نشکنن.. با همون شونه اوردیم.. البته تخم مرغا خیلی کمتر از یه شونه بود..)
پارک خلوته.. با این حال حامد می گه بچه ها من خجالت می کشم ... آخه این چه کاریه ما کردیم.. می گیم ای بابا این پیشنهاد جنابعالی بود...
یه الاچیق خلوت پیدا می کنیم ... شروع می کنم به خورد کردن گوجه و سرخ کردن اون.. حامد هم تخم مرغ می شکنه...
املتمون که عالی می شه... اینقدر تو اون هوا می چسبه که چند بار خانوم پسرعمو می گه وای خدایا چه املتی شده... چقدر چسبید...
بعد از شاممون هم بساط چایی... تا ساعت ٢ هستیم... دیگه اینقدر کلاغ ها قار قار می کنن ... می ترسیم... بساط رو جمع می کنیم و می ریم ...
نصفه شب خوبی بود... 
پی . اس: مثل اینکه خیلیا راغب بودن این پلاگین رو دانلود کنن.. کاری نداره... از این لینک دانلود کنید ... خود به خود به قسمت filter برنامه فتوشاپ اضافه می شه... به نام imagenomic ...
پی . اس: انگار من هم مجبور به رمزی نوشتن شدم... 
و چه زود چهل روز از نبودنت گذشت...

پی . اس: اگه با فوتوشاپ کار می کنین و کار کشته اش هستین... حتما پلاگین رو می شناسین... یه پلاگین دانلود کردم روی فتوشاپم... همون چیزی که خیلی وقتشه دنبالشم... همون چیزی که عکاس های ماهر روی صورت بازیگرهای معروف انجام می دن...
طوری که همه آرشیوم رو دونه دونه ریختم رو صفحه و درست کردم... نمونه اش تو تصویر زیر مشخصه...
تغییر پوست رو می تونید متوجه بشین...

و یا عکس زیر... که بیشتر مشخصه...

عشق یعنی : تو ساعت اوج ترافیک .... زیر اون بارون قشنگ... من و بشونی تو ماشین گندت و ببری تا .......
بعد پشت چراغ قرمز یه مافین در بیارم و یه گاز من یه گاز تو بشه... بعد بقیه اش برای خودم باشه.. بعد که سراغش رو بگیری بگم تموم شد... 

پی . اس: هوسه دیگه... به هوای بیرون رفتن و تو خیابون گشتن... یه سر رفتیم قنادی ناتلی تو سهروردی و از این مافین و کیک شکلاتی گرفتیم...
پی . اس: هر موقع هوس بود که خبری نباید باشه!!!!... 
پی . اس: دوستانی که ازم رمز می خوان... لطفا در کنارش ایمیل هم بذارن!!... البته به دوستان جدید فعلا رمز داده نمی شه... 
وقتی می رسه ساعت از 12 هم گذشته... از تو پلاستیکی که دستشه یه بسته کرانچی پنیری درمیاره ... می گه اینو اوردم بریم باهم بیرون یه دور بزنیم و بخوریم... اگه بدونی چه هوایی!!...
نگام رو ازش می گیرم.. می گم من خوابم میاد... نمیام... دوباره حرف از بارون و هوا می زنه که ترغیبم کنه بلند شم... اما من لجباز می گم کی دیگه نصفه شب می ره بیرون؟ ... من نمیام!!!...
ناراحت می شه... دیگه نگام نمی کنه...
حرفی زده نمی شه... قهر می شیم با هم... می رم می خوابم... اما منتطرم که بیاد... از زیر پلکام نگاه می کنم که بیاد... قران رو برمی داره و دعایی که هر شب می خوندیم و تنهایی می خونه... دلم می گیره... وقتی میاد می خوابه ... همه چراغا رو خاموش می کنه و پشتش رو می کنه...
می رم اتاق بغلی چراغ رو روشن می کنم و دعام رو می خونم... دوباره بر می گردم تو اتاق و می خوابم...
تا صبح از این پهلو به اون پهلو می شم.... خوابم نمی بره...
صبح برای نماز بیدارم می کنه... خودش نشسته داره دعا می خونه...
بعد از دعا میاد و بغلم می کنه...
انگشتامو بوس می کنه...
بارون شروع شده... صدای رعد و برق که میاد... بیشتر تو آغوشش فرو می رم...
در گوشم آروم می گه می ترسی؟؟...
می گم اوهوم...
می گه نترس تو بغل خودمی...
بارون شدید و شدیدتر می شه... صداش از کولر و پاسیو میاد...
چند دقیقه بعد .. می خواد جابه جا شه... می گه اگه سیل اومد خبرم کن!!!!... 

پی . اس: دختر یکی از دوستای مامانم با جاری ها و خواهرشوهرها رفته بودند عراق... تو نجف که بودند ... خواهرشوهر تو اتاق در حالی که داشته می رفته سمت دستشویی می خوره زمین.. و لگنش می شکنه... بیمارستان اونجا می گن بهتره ببرید ایران... همه کسایی که باهاش بودن از کاروان جدا می شن و بر می گردن ایران... حالا دختر دوست مامانم همش گریه می کنه که نتونسته حرم امام حسین رو زیارت کنه...
فکر کن تا اونجا برن... اما فقط امام علی طلبیده بوده... و امام حسین نه... اینجاست که واقعا آدم درک می کنه که طلبیدن یعنی چی!!!!...
پی . اس: فردا برادرم و زن برادرم می رسن... انشاالله...
آهنگ جدید معین به نام همدم... اگه گوش نکردین حتما دانلود کنید و گوش کنید...
واقعا محشرههههههههههههه...
پی . اس: برای گوش کردن آنلاین باید برنامه فلش نصب باشه روی سیستمتون!!!..
ادامه مطلبسوار موتوریم... سعی می کنم فاصله بدم و بهش نچسبم... از دستش عصبانیم... اما از قص (؟) همش ترمز می کنه تا من پرت شم جلو و محکم بخورم به کمرش... بعد بلند بلند می خنده و می گه بیا دوست جون بشیم دیگه!!!... هم خنده ام گرفته از کارش و هم عصبانیم هنوز از دستش... تا خونه بابام چند بار این کار رو می کنه...
می خواستیم ناهار با مامان اینا بریم پارک... اما حیاط خونه هم با صفاست و هم راحت...

روی میز همه چی پیدا می شه... از چایی .. آجیل.. تخمه... پفک.. موبایل عهدشاه وزوزک خواهرم... و حتی جوجه های به سیخ کشیده...

بابا منقل رو آتیش می کنه و جوجه ها یکی یکی کباب می شن... حسابی مزه می ده تو این هوا بدون گربه!!! مزاحم ناهار خوردن...

بعد از ناهار هم یه خواب آروم می چسبه...
پی . اس: دیروز هم مامان آش پشت پای برادرم رو درست کرده بود.. همه خواهرا جمع بودیم... باز هم تو حیاط باصفای بابا و مامان بودیم...

از صبح در حال تمیز کردن بودم.. با اینکه چند هفته بیشتر از خونه تکونیم نمی گذره.. اما خاک همون فردای خونه تکونی.. روی همه چی نشسته.. (البته تو این بین هم تمیز کاری شده)...
وسایل پذیرایی رو که آماده می کنم... ساعت 8 شبه.. می رم یه دوش می گیرم... به حامد زنگ می زنم... می گه شاید امشب نیان!!!!!... میگم چرا؟؟؟.... میگه من که آخر شب میام... بقیه هم گفتن شاید نیاییم...به خونه تمیز نگاه می کنم... به وسایلی که آماده کردم... می گم ای بابا حیف این همه بدو بدو!!!!!...
ساعت 11 که می شه... حامد زنگ می زنه که امشب میان... منم دارم میام...
دوباره انرژی می گیرم.. چایی دم می کنم... فنجون های گل قرمزی که عمه حامد برام اورده رو می چینم تو سینی...
اولین مهمون های سال 90 ساعت 12 شب میان خونمون.... پدرشوهر و مادرشوهر... برادرشوهر... خواهرشوهر و همسرش... زن عمو و دختراش... برادرشوهر و جاری ...
تا یک هستن... بعد هم خداحافظ...
پی . اس: فردا برادر و زن برادرم عازم کربلا هستن... ایشالله بی خطر برن و برگردن...
پی . اس: حال عموم خدا رو شکر بهتره... خونه استراحت می کنه... اما باز هم به دعا احتیاج داره...
پی . اس: چند روزی بود که پدربزرگ حامد هم بیمارستان بود... امروز مرخص می شه.. ایشون هم حالش بهتره...
پی . اس: عکس رو همینجوری گذاشتم.. موقع سال تحویل اگه دقت کنید سبزه خلوت و کچله.. چون تازه گذاشته بودم.. خوب درنیومده بود... اما الان حسابی پر شده...
ساعت 11 شبه... زنگ می زنه می گه برادرشوهر برای آخر شب بلیط سینما گرفته... می آیی بریم... می گم اوکی.. بریم...
ساعت 12 که میاد... من دیگه حاضرم.. می ریم خونه مادرشوهر... همه جمع اند... برادرشوهر برای همه ساندویج همبرگر گرفته... شام رو می خوریم... پیاده به سمت سینما راه می افتیم...
دخترعموها و دختر جاری... خواهرشوهر با همسرش.. برادرشوهر و جاری دومی.. برای خودمون قشنگ یه سینما رو می گیریم..
سانسمون یک ربع به یک بود...
فیلم تاثیرگذاری بود... قشنگ بود... با حس آدم بازی می کرد...
ساعت 3 که از سینما میاییم بیرون... فقط ماییم و صدای تعریف و تمجید و گاها نقدمون از فیلم!!...

پی . اس: اما چرا من از فیلم درباره الی بیشتر خوشم اومد!!!!...