دل می نوازد

اولین پست اول فروردین

آخی چند ساعت دیگه بیشتر به سال تحویل نمونده...

البته هنوز من تنهاااام... اما بالاخره میاد... و با هم سال رو تحویل می کنیم.. انشاالله... حرفی نیست.... فقط چند تایی عکس دارم...

فردا ناهار خونه مادرشوهریم.. شام هم خونه بابام...

عید همگی مبارک...

هفت سینی که نمی خواستم بچینم!!!... اما خوب بازم خوب شد

رفتیم باغ گل ... حاصلش یه بغل گل شبو...که الان خونه پر شده از بوش

یه مشت هم تو آب ریختم تو سفره هفت سین گذاشتم...

گل نرگس...

سنبل

هفت سینم کامله ها!!!.. سکه اش اون پشتا قایم شده.. نیشخند

اینم ماهی شب عیدمون که داره سرخ می شه تا حامد بیاد و بخوریم.. البته بدون برنج

 

پی . اس: دو تا از ماهی ها دیروز مردن... یه دفعه هر دوشون روی آب بودن... ناراحت

+ bano ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

آخرین پست 89

تقویم رو میزی ١٣٨٩ جاشو داد به یه تقویم بزرگتر ...

دستمال سفید قلاب بافی شده رو می اندازم زیرش و اولین برگه ورق می زنم... یه درخت با شکوفه های زیبا...

اگه خواب بذاره و همتی کنیم... فردا صبح زود می خواییم بریم باغ گل...

امیدوارم سال ٩٠ برای همه پر از شادی و برکت باشه... هیچ کی غم نبینه.. و همه به آرزوهای دلشون برسن... الهی امین...

شاد باشین...

 

+ bano ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

اضطراب از نوع ماهی

بهش می گم امسال هفت سین نمی چینم... می گه چرا؟؟؟... می گم خوب تحویل سال که نصفه شبه... بعدش هم باید جمع کنم... چه کاریه ... نمی چینم...

می گه نه بچین!!!... می گم هیچی نداریم ... می گه پاشو بریم سر  خیابون خرید کنیم...

با هم می ریم سمنو و سنجد می خریم.. بقیه اش هم که داریم خونه... ماهی های قرمز رو که می بینه... می گه ماهی بخریم؟؟؟... می گم تو که هر سال می گفتی نمی خوایی موجود زنده تو خونه بمیره... نظرت عوض شد؟؟... می گه حالا امسال بگیریم.. ایشاالله که زنده می مونه...

من یه دونه می خواستم ... اما اون سه تا می خره... سه تا بزرگ...

مادرشوهر خونمون بود که رفتیم... پدرشوهر هم اومد... حامد برای کاری دوباره رفت...

مادرشوهر هم رفت... پدرشوهر داشت اخبار گوش می کرد...

ماهی ها رو ریختیم تو یه ظرف کریستال... اما خوب بزرگ بودن و شیطون...

تو آب خیلی این ور و اون ور می رفتن... یه آن برگشتم دیدم ای وااااای یکیشون روی اوپن داره بالا و پایین می ره... پدرشوهر حواسش نبود... منم که عمرا دست بزنم به ماهی...

برگشتم به پدرشوهر می گم بابا!!!!... ماهی اوفتاده بیرون... نگاه می کنه.. می گه خوب بردار... الان می میره... می گم آخه نمی تونم... می شه شما بردارید...

سریع بلند می شه ... ماهی رو مشت می کنه می اندازه تو آب... اروم می شم...

اما یه اضطراب ودلشوره میاد سراغم... مطمئن می شم یه بار دیگه می پره بیرون.. پدرشوهر میره...

من می مونم و ماهی ها...

زنگ می زنم به حامد می گم اگه ماهی یکیشون بپره بیرون... من عمرا دست بزنم... می میره ها... زود بیا ترو خدا...

یه توری بر می دارم و سریع می ذارم رو در ظرف... چند ثانیه بعد یکی از ماهی ها می پره بالا و می خوره به توری...دوباره به آب بر می گرده...

اضطرابم بیشتر شده... شروع می کنم به چیز گفتن به ماهی...

تا اومدن حامد سه بار تکرار می شه... و هر بار ماهی می خوره به توری و برمی گرده...

دیگه گریم گرفته... حامد که میاد... شروع می کنم به هق هق گریه کردن... می گم اصلا نمی خوام... برشون دار ببر... ماهی می خوام چی کار...

حامد خنده اش گرفته... می گه الهی... ببین به خاطر ماهی چه گریه ای می کنه... می رم تنگ بزرگتر می گیرم... غصه نخور ماهی به این زودی نمی میره...

اما من گیر دادم که باید ماهی ها رو ببری بیرون... می گه حالا بلند شو بریم بیرون حال و هوات عوض شه...

می ریم بیرون...

یه تنگ بزرگ می گیریم...

 

 

پی . اس: لطفا نیایید بگید که چرا این بیچاره ها رو اینجوری کردین... خوب اگه توری نمی ذاشتم که الان مرده بودن...

پی . اس: پست آخرمه؟؟؟!!!!!! چشمک

+ bano ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

بالن آروزها

با اینکه صداهای مختلفی از بیرون میاد... اما خونه ام ساکت و آرومه... دارم روی عکسام کار می کنم... تلفن زنگ می خوره... شماره خونه مادرشوهر افتاده...

گلوم رو صاف می کنم و می گم بله!!!...

خواهرشوهرمه... می گه اگه کاری نداری بیا اینجا می خواییم بریم یه خورده آتیش بسوزونیم!!... می گم نه کار خاصی ندارم... مرسی الان میام...

زنگ می زنم به حامد... می گه دارم میام.... تا حاضر بشی من هم رسیدم...

تو کوچه که می ریم... حامد می گه الان که داشتم میومدم... یکی از پنجره بالا یه سیگارت انداخت پایین .. دقیقا جلوی پام.. گفتم یا خدااااا... چه بی ملاحظه... اگه خداییی نکرده رو سرت می افتاد چی؟؟؟...

جاری ها و بچه ها و دختر عموها و زن عمو و خواهرشوهر و همسرش و برادرشوهر همه جمع می شیم می ریم رو پشت بوم!!!...

یه عالمه ترقه اوردن... با بالون... ترقه ها که هر کدوم به نحوی زده می شه و با صداش جیغ بچه ها بلند می شه... رو بالون ها هر کی یه چیزی می نویسه و می فرستیمش آسمون... خیلی قشنگ می ره بالا... تا مثل یه نقطه می شه و نمی شه دیگه دیدش...

شب گرم و پر از خنده ای رو می گذرونیم...

 

پی . اس: عکس هم موجوده.. اما مموری دوربین رو دادم به خواهرشوهر ... فعلا عکسی ندارم...

پی . اس: دیروز با خبر شدیم که خواهرشوهرم بارداره...  ایشالله به سلامت به دنیا بیاد...

اخی حامد داره دایی می شه.. بغلماچ

+ bano ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

وحشتناکه

وحشتناکه...

بذارین کامل عکس ها لود بشه... وسط هر عکس یه خط سفیده... خط رو بگیرین و به سمت راست یا چپ بکشید...

خدا به دادشون برسه...

... ژاپن قبل و بعد...

+ bano ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

...

اس ام اس زده بریم خریدت رو بکنیم؟؟؟.... جواب می دم اوکی بریم...

با اینکه اصلا دلم نیست تو این روزا خرید کنم... اما مانتو واجبم... برای اینکه کمتر تو ترافیک باشیم تصمیم می گیریم با موتور بریم... آماده که می شیم... صدای بارون به گوشمون می رسه... به همدیگه نگاه می کنیم کمی صبر می کنیم... بارون کمتر شده... سریع می ریم بیرون...

وسطای راه دوباره بارون می گیره... اما نم نم...  خوشحالم... دونه های بارون که می خوره به صورتم به وجد میارتم...

یه راست می ریم هفت تیر ... اولین مغازه مانتوم رو می پسندم و می خرم... حامد اصرار داره که روسری هم بخرم... یه روسری مشکی - قهوه ای هم می خرم...

داریم می ریم که سوار موتور بشیم.. تو اون شلوغی پیاده رو... یه دختر و پسر نظرم رو جلب می کنن... دختره ایستاده و مستقیم به پسره نگاه می کنه... به سمت پسره خیز برداشته تو چشماش یه عالمه حرفه... پسره دستش رو به سمتش دراز کرده و تقریبا بلند بلند می گه "دستت رو بده به من"... چند بار تکرار می کنه... از کنارشون که می گذریم... دختره دستش رو عقب گرفته.. و با حالتی لجبازگونه اصرار داره که دستش رو نده...

معلومه دوستن.. لبخند گوشه لبام میاد.. با خودم می گم اینام چه دنیایی دارن!!!... تمام دغدغه اشون اینه که این باید دست اونو بگیره... و به خاطرش ناراحتی بینشون به وجود میاد...

از یه مغازه که میاییم بیرون... باز می بینمشون... دختره حالا افتاده تره... سرش پایینه... معلومه خیلی ناراحته... پسره روبروش ایستاده و داره با ملایمت باهاش حرف می زنه...

اروم به حامد می گم این دو تا رو ببین...

 

پی . اس: موهام رو رنگ کردم... اما به نظرم هیچ فرقی نکرد... آخه یه درجه روشن تر از موهای خودمه...

پی . اس: پست آخرم که هنوز مونده... من حالا حالاها هستم در خدمتتون... و شاید کل تعطیلات... چشمک

+ bano ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

برای تو ... مهربونترین مادربزرگ

این کوه ها رو پشت سر می ذاریم... تا برای اولین بار جای خالی ات رو تو خونه ات ببینیم... برای اولین بار در رو که باز می کنیم... چهره مهربونت در حالی که رو ایوون خونه ات نشستی و با لبخند به ما می گی خوش اومدین رو نمی بینیم...

این کوه ها انگار خشن تر از سال های پیش شدن... مهربانی اون موقع ها رو ندارن... سردن و سبزی ندارن...

ما دیرتر از همه می رسیم. بعد از ناهار همه رفتیم تا خونه جدیدت رو ببینیم... نمی دونم کدوم از نوه هات عکس خندونت رو قاب کرده بود و گذاشته بود بالای سرت... دلمون آتیش می گرفت وقتی عکست رو می دیدیم...

بارون گرفته بود.. بارونی شدید... اما هوا عالی بود... با همه وجود نفس می کشیدیم و بی تو بودن رو حس می کردیم...

قدم زنون میاییم سمت خونه ... بین همه اون خونه هایی که حالا به صورت ویلایی ساخته شدن و قد کشیدن... خونه تو هنوز رنگ و بوی ١٠ سال پیش رو داره... خونه ای با ظاهری روستایی...

از دور وقتی ایوان قدیمی رو از پس دیوار کوتاهش می بینم... با ذوق خونه رو نشون حامد می دم... می گم اونجاست... نگاه کن... همون که ایوونش پیداست... همون که ریزتر از همه خونه هاست...

هنوز جوب آبی که تو حیاط روونه... آب داره... و صدای قشنگش فضای خونه رو پر کرده..

هنوز تسبیخ سبز رنگت به ستون ایوون آویزونه ...

درون اتاق هنوز گرما و صمیمیت هست.. هنوز این کرسی پابرجاست... و وجودمون رو گرم می کنه...

همه دخترات و عروسات ونوه هات دور این کرسی گرم جمع می شیم و هر کس خاطره ای ازت تعریف می کنه... حتی خاطراتت هم لبخند رو به لبمون میاره... و صدای خنده هامون از صدای گریه هامون بلندتر می شه...

من هنوز عاشق این خونه با این درهای چوبی اش هستم ... با اون صدای قشنگی که موقع بسته و باز شدنش می ده...

و حالا وقت خداحافظی است... وقت دور شدن از این خونه... و خاطراتش... دور شدن از این روستای پر از آرامش... و حتی این کوه های لخت که موقع برگشت دارن سفید پوش می شن...

اما بدون که هیچ وقت از یادمون نمی ری... همیشه در کنارمون هستی و خواهی بود...

روحت شاد مادربزرگ مهربون و همیشه خندونم... ماچ

+ bano ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

من در نقش پلاک موتور

حامد می خواد بره آمپولش رو بزنه... می گه موتور پلاک نداره... تو بیا تا پلیس گیر نده!!...

می گم خوبه دیگه من هم پلاک موتورتم... هم کلاه کاسکت رو سر شما !!!!....

می خنده می گه پس زن گرفتم برای چی؟؟؟... برای این کارها دیگه!!!!... ابرو

تو درمانگاهیم تا نوبت حامد بشه و صداش کنن... هر کی از در اتاق قسمت برادران میاد بیرون می شله... از جوون بگیر تا پیر... حامد می گه نکنه خیلی بد می زنه همه از درد دارن می شلن... می خندم می گم می ترسی؟؟... می گه نه بابا...

بعد از چند دقیقه... خودم استرس می گیرم.. می گم می خوای پاشیم بریم... انگار درد داره... غش کرده از خنده...

آقایون زیادتر از خانومان...

می گم انگار صف خانوما کمتره... می خوایی من برم به جات بزنم .. شاید خوب شدی... نیشخند

 

پی . س: نمی دونم شرکت پرند رو می شناسید یا نه... چند هفته پیش خواهرم زنگ زد به شرکت و سفارش پک سی دیشون رو داد... براش فرستادن... عالیه... ٢٠ تا دی وی دی داره... تو یه پک زیبا... حتی دی وی دی آموزشی هم داره... که چه طور نصب کنید و چه طور استفاده کنید.. به غیر از اون دفترچه راهنمای کامل هم داره... اینم آدرسش ...قیمتش هم ٢٧ تومن می شه... اما ارزشمنده...

پی . اس: مامانم برام یه ظرف بخارپز خریده... خیلی باحاله... اندازه هر قابلمه ای می شه...

و .. ٢..٣..۴ .. این پره ها خیلی راحت از هم باز می شن و اندازه ظرفی قرار می گیرن که داخلش می ره... پایه داره و روی آب قرار می گیره...

پی . اس: جمعه شب که رفته بودیم بیرون.. عکس گرفته بودم که اینجا می ذارم.. شاید آخرین برف ٨٩ باشه...

پی . اس: سر این بفرمایید شام من فقط خندیدم... کارشون خیلی بچگانه بود... یعنی واقعا دغدغه اون خانوم این بود که دست این جلوش بود... مثل بچه ها که می خوان دیده بشن... خنده

پی . اس: فردا مراسم مادربزرگمه.. هم هفت و هم ختم رو یه روز گرفتن... پنجشنبه هم می رن سر خاک... احتمالا ما هم می ریم...

 

+ bano ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

مادربزرگ مهربونم رفت :(

می خواستیم بریم بیرون... داشتم دستام رو می شستم... تلفن زنگ خورد ... حامد گوشی رو برداشت ... از طرز صحبت کردنش فهمیدم خواهرمه... اول با خنده داشت صحبت می کرد... بعد یه دفعه گفت نهههه... دلم هوری ریخت... نفهمیدم چه جوری پریدم بیرون...

گوشی رو گرفتم... گفت از آسایشگاه زنگ زدن.. که مادربزرگ به حالت کما رفته... بهتره قبل از اینکه اتفاقی بیوفته... بیاین انتقالش بدین به خونه... چون اگه اینجا فوت کنه... مراحل قانونی داره و ورق بازی... گفت مامان و بابا و برادرم و عمو و عمه ها دو تا ماشین شدن و همه رفتن... گفتم یعنی رفتن که ببرنش خونه اش.. گفت اره...

ناراحت می شم... می گم خدایا شفای عاجل بده به مادربزرگم...

با این حال می ریم بیرون.... یه هفته است تو خونه ام و خسته و بی حوصله شدم... هوای سرد و برفی یه مقدار حالم رو خوب می کنه....

امروز صبح ساعت ٩ زنگ می زنم برادرم... می گه دیشب یه ربع قبل از اینکه برسیم تموم کرده... چشمام پر اشک می شه...

مادربزرگ مهربونم رفت پیش خدا... نگران

 

پی . اس: دقیقا از روز دوشنبه شب لپ تاپم رفت برای تعمیر... تا امشب...چند روزه هیچ دسترسی به نت نداشتم...

پی . اس: از دوستانی که نگرانم بودن عذرخواهی می کنم که نتونستم زودتر خبر بدم... از اس ام اس و کامنتاتون ممنون

پی . اس: هنوز کامنتی تایید نکردم.. گوگل ریدر هم به ٣٠٠ رسیده... سعی می کنم بخونم.. اما شاید کامنتی نذارم...

پی . اس: عموم رو دوباره عمل کردن... یه قسمت از ریه رو برداشتن... ایشاالله خدا همه مریضا رو شفا بده...

پی . اس: فاصله تهران تا روستای مادربزرگم... ۵ ساعت فاصله است... به خاطر همین دیر رسیدن... امروز تشیع کردن و به خاک سپردنش...

 

+ bano ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

صبحانه در کنار مامان

ساعت 12 و نیم نصفه شبه.. یه دفعه یادم می افته که ای وای می خواستم ماشین لباسشویی روشن کنم.. پرده ها رو بشوره... حامد می گه خوب حالا که بیداریم روشن کن..

اول یه دور 15 دقیقه ای آبکشی خالی می زنم.. بعد برنامه شستن پرده... که یک ساعت و 38 دقیقه زمان رو نشون می ده برای شستن...

می ریم به کارامون برسیم... غروب تخت و دراورد رو انتقال دادیم به این اتاق خواب که حمام داره... چقدر خوب شد.. اصلا وسیله هام تو این اتاق بیشتر انگار خودنمایی می کنن... اتاق از تمیزی برق می زنه... چقدر هم روشنه نسبت به اون یکی ...

این یکی اتاق هم حامد طی می کشه و کمد و کنسل و یکی از مبلا که مخصوص گوشه دیواره رو می ذاره داخله اتاق... خیلی خوب شده... وسط کار یه دفعه ماشین لباسشویی کار نمی کنه ساعت نزدیک 2 ... میرم نگاه می کنم.. رو 46 دقیقه استپ کرده... حامد رو صدا می کنم... می گم چرا بو سوختگی میاد... می گه فکر می کنی.. دکمه هاش رو می زنم کار نمی کنه... حامد خاموش می کنه و دوباره روشن می کنه... می گم نمی شه که اینجوری بمونه.. دوباره می زنم رو درجه روزانه شور.. یک ساعت و 10 دقیقه رو نشون میده.. حامد می گه بریم بخوابیم... می گم تو بخواب... من باید بیدار باشم پرده ها رو پهن کنم.. می گه ولش کن بابا... فردا صبح در بیار... می گم نه بوی نا می گیره..

ساعت 3 و 15 دقیقه است .. چشمام باز نمی شه... حامد خوابه... دارم کتاب می خونم.. گوشی تو دستم مدام می افته.. بلند می شم می رم بالا سر ماشین... 5 دقیقه هنوز مونده.. دیگه رو مبل می شینم تا کارش تموم شه... بعد پهن می کنم...

صبح از صدای زنگ در که مدام زده می شه از خواب می پرم.. حامد نیست و رفته... ساعت 10 و نیمه... به صفحه دقیق می شم.. مامانمه!!!!....

بساط صبحانه رو میز هست... با مامان حرف می زنم و صبحانه می خورم.. می گه می خوام برم خونه ... (یکی از دوستای قدیمیش که خونه اشون نزدیک ما هست)... گفتم یه سر هم بهت بزنم.. می گه به خانومه گفتم یه روز دیگه دو ساعت برات بیاد... سرویسا و اشپزخونه رو برات بشوره... می گم ممنون..

یه ربع هم نمی شه... می گه باید برم... بعد عذرخواهی می کنه که از خواب بیدارم کرده..

 

پی . اس: برای عموم دعا کنید... چرا عموم خوب نمی شه... خدایااااااااااااااااا.... نگران

پی . اس: بغض دارم.. گریه می کنم... دوباره بغض می کنم... خدایاااااا عموم رو خوب کن...

پی . اس: حامد جونم ممنونم که کمکم می کنی.. و نمیذاری دست به چیزی بزنم...ماچ

پی . اس: بیداری دیشب خوبیش این بود که صبح پرده ها خشک شده راهی اتوشویی شد.. و کارم جلو افتاد...

پی . اس: من برای تمیز کردن گاز از اسپری بنگ استفاده می کنم... عالیه... گاز من استیله... برق می ندازه... مثل روز اولش... (اینم تبلیغ من)... نیشخند

پی . اس: اگه کانال M6 رو دارین ... (ماهو*ار*ه یوتل*ست W3).. تقریبا ساعت 8 و نیم شب برنامه بفرمایید شامشونه... خیلی جالبه... از غذاها و دسرهایی که درست می کنن تا چیدن میز شام.. که محشره...

+ bano ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

خونه تکونی

برخلاف همیشه که ساعت 9 از خواب بیدار می شیم.... ساعت 6 که برای نماز بلند شدیم... دیگه نخوابیدیم...

صبحانه رو حاضر کردم و با هم خوردیم..حامد رفت...

ساعت 7/30 خانومه اومد خونمون ... همه مبلا و میز و کمد وسط اتاق بود ... فرش رو جمع کرده بودیم و گذاشته بودیم کنار در ورودی...

تا رسید شروع کرد به کار... همراه با پودر یه مقدار سرکه هم ریخت... گفتم جا نندازه رو دیوار!!!... گفت نه نگران نباش... چربی و کثیفی رو خیلی راحت پاک می کنه...

چند بار خواستم کمکش کنم و دستمال بدم دستش یا آب ظرف رو عوض کنم... اما با لبخند گفت خودم انجام می دم.. منم نشستم رو صندلی و فقط نگاش کردم... ساکت بود و حرف نمی زد... منم حوصله ام سر رفت.. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به کتاب خوندن... دیوار هال که تموم شد... براش چایی ریختم با شکلات و بیسکویت ... کم کم یخش باز شد و شروع کردیم به حرف زدن...

تا ساعت 1 هال و یکی از اتاق خوابا به همراه پاسیو رو تمیز کرد... داشت می رفت سراغ اتاق خواب خودمون که گفتم ناهار حاضره ... می خوایین اول ناهار بخوریم بعد برین سر این اتاق... گفت باشه...

بعد از ناهار هم سریع رفت سراغ اتاق... و تا ساعت 2/30 کار رو تموم کرد...

 

پی . اس: می خواستم دستشویی و حمام هم بدم بشوره.. اما جایی کار داشت.. بعد دلم براش سوخت... خیلی کار کرد...

پی . اس: فرشا رو هم اومدن و بردن... از ریز و درشت هر چی بود دادم بشورن...

پی . اس: هنوز خیلی کار دارم... می خوام اتاق خوابمون رو عوض کنم... سرویس خواب باید بره اون اتاق و کمد و کنسول بیاد این اتاق...

پی . اس: فکر نمی کردم اینقدر دیوارامون کثیف شده باشه... اما خداییش تمیز و براق شد... تازه رد دستمال هم نموند... چشمک

+ bano ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

 

بهاری می شویم... قلب

+ bano ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

همه کارها تو یه روز

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

برای خودم و حامد

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()