دل می نوازد

موی سفید و عروسی

کادوش رو که کاغذ پیچ کرد!... گفت حالا بیا یه گوشه اسممون هم بنویسیم..

سرم پایین بود و داشتم می نوشتم که یه دفعه گفت:... ااا بانو تو هم که موی سفید داری... تو دیگه چرا؟؟؟...

گفتم ای خواهر... زندگی هزارتا بالا و پایین داره... =)) ... مگه می شه بی فکر باشم... بالاخره این حرص و جوش باید یه جوری خودش رو نشون بده...

بهش می گم تازه اون که وسط موهامه ... سرم رو کج می کنم و می گم نگاه کن کنار گوشمم داره سفید می شه...

(البته تو عکس یه تار مو پیداست)...

* عروسی نگرفتن به جاش رفتن مکه... اما قرار گذاشتن  پاتختی رو تو تالار به صرف ناهار بگیرن...خانومانه!!!...

یک ساعت قبل از رفتنمون... خواهر دومی اومد خونه امون تا با هم آماده بشیم و با هم بریم...

جالب بود عروسی که فقط خانوما بودن... از آقایون خبری نبود... ناهار بود... حسابی بزن و بکوب بود... عروس یه پیراهن زیبا تنش بود... که از جلو کوتاه کوتاه بود... حتی!!!! از یه تونیک! هم کوتاه تر... و از پشت طویل و بلند!...

موقع برگشت... خواهر بزرگه می خواست بره خونشون... تنها بود... گفت با تاکسی می رم... دلم سوخت براش... گفتم صبر کن من می رسونمت... گفت نه بابا راهت رو الکی دور نکن... خودم می رم... گفتم نه ... فوقش یه دوری هم تو خیابونا می زنیم... سه تا خواهر تو ماشین حسابی گفتیم و خندیدیم...

وقتی خواست پیاده بشه... کلی تشکر کرد...

 

پی . اس: مهمونی پسر دوست مامانم بود... هورا

پی. اس: بالاخره مبلا رو بردن... مجبور شدیم الکی بگیم 20 اسفند مهمونی داریم... گفته نهایتا 10 روز دیگه بهتون تحویل می دم.. خدا کنه!!! چشم

پی . اس: از وقتی اومدیم این خونه... میز ناهارخوری 4 نفره ام رو جمع کردم و گذاشتم تو انباری... دو روز پیش مامانم گفت حیفه خراب می شه... اگه نمی خوایش بیار اینجا من و بابات ازش استفاده می کنیم... با حامد رفتیم انباری... میز که اومد بیرون... کلی جا باز شد... کلی تمیز شد... یه عالمه خرت و پرت بی خودی ریختیم دور... میز و صندلی یا یه سری وسایل هم بردیم خونه مامانم... اوه

+ bano ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

....

با اینکه ردِ پای بوسه‌‌هایم را در تن ات
بهتر از کفِ دستم می شناسم
اما با این حال
تا به آغوش ات می‌‌آیم
گم می‌‌شوم!
خدا کند اینبار
مرا
از لابلای لبانت پیدا کنی‌....!!

+ bano ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

دوچرخه ثابت رفت!

زنگ زده می گه وقتی اومدم با خودم می برمش.. می گم کجا؟؟...

می گه طرف گفته بیار خونمون... اگه جلوی چشمم نباشه مدام یادم می ره...

می گه یه زحمتی بکش ... اونایی که می شه باز کرد ... از هم باز کن و سوا کن...

پیچاش رو یکی یکی باز می کنم...

یاد اون روزی می افتم که رفتیم با چه ذوقی خریدیم... دقیقا 4 سال پیش... با این که خونه امون کوچیک بود و یک خواب داشتیم... با این حال رفتیم خریدیم... یه مدت هر دوتاییمون باهاش کار می کردیم... ولی به مرور دیگه کنار گذاشته شد...

یه مدت می خواستیم بفروشیمش ... اما اینقدر وسایل های جدید اومده بود... که دیگه کسی این مدل رو نمی پسندید...

تا این که به فکر حامد رسید بدیم به یه مرکز خیریه... جایی که بچه های بی سرپرست ازش استفاده کنن...

با یکی از دوستاش که این مراکز رو می شناخت هماهنگ کرد...

و دیشب اخرین شبی بود که تو خونه جاخوش کرده بود...

 

پی . اس: حامد می گفت همین دوستش گفته ... خودمون هم یه دوچرخه داریم که 500 هزار تومن خریدیم... اما 10 بار هم ازش استفاده نکردیم... این کار تو موجب شد من هم جمع و جورش کنم ... ببرم به یه مرکز خیریه که بچه ها ازش استفاده کنن... عجب!!!!... خنثی

پی . اس: حتما یادتونه که گفتم می خواییم مبلا رو بدیم روکشش رو عوض کنن... هنوز نیومدن ببرن!!!!... هر هفته هم تماس می گیریم.. می گن کار زیاد و شلوغ... قول آخر هفته رو دادن... نمی دونم باز دوباره می ندازن برای هفته بعد یا نه!!!.. می ترسم برای عید خونه ام خالی از مبل باشه... با پشتی و پتوی سفید باید از مهمونام پذیرایی کنم!!!!!... مثل مادربزرگا... (هرچند که الان مادربزرگا هم مبل دارن)... افسوس

+ bano ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

← صفحه بعد