دل می نوازد

فردا دور بود ....

چقدر فردا برایم دور بود....

فکرش هم نمی کردم که مثل چشم بر هم زدنی باشه.... 

فردا بزرگترین نوه خانواده عروس میشه... 

فردا میره که لباس عروس بپوشه تا بختش مثل لباسش سپید باشه.... (انشالله)

فردا من به عنوان خاله کوچیکه عروس میون جمع خانم ها شادی می کنم... 

فردا میدونم از خوشحالی گریه می کنم... از خوشحالی می خندم... و برای سلامتی و خوشبختیش دعا می کنم....

فردا حتما یاد سالهای گذشته می کنم و اینده رو برایش روشن می خواهم ....

فردا ....

+ bano ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment دلنواز ()

پسرک شیطون من

ساعت خوابش فجیع بهم ریخته..‌ ینی هر کاری می کنم بازم درست نمیشه....

روزا تا ۱۲ خوابه ... عصر ۷ می خوابه ... شب هم که معلومه ... نیمه شب !!! حتی ۳ و ۴ صبح می خوابه😣😣....

الان خونه رو انگار بمب انداختن... همه چی وسط اتاقه... از دوچرخه اش بگیر تا صندلی و کفگیر ملاقه های داخل کشو ... متکا و کوسن هم جزو وسایل وسط اتاقن....

یه عالمه کار دارم اما اون حس خوب استقلال که در حین خوابش همیشه هست اجازه نمیده بلند بشم...‌ راحت دراز می کشم  و گوشی به دستم.... تازه پفک هم می خورم.... 😆

به یه مسافرت خوب نیاز داریم... چند روزه خیلی فشار روم بوده .. عصبی و بد اخلاق شدم ... 

کاش میشد عکس رو خیلی راحت فرت گذاشت تو صفحه اینجا نه اپلودی بخواد نه ادرسی!!!!... 

بازم خوبه اینستا هست وگرنه !!!!!.... 

+ bano ; ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥
comment دلنواز ()

← صفحه بعد