دل می نوازد

مریضم

صبح که بیدار شدم  فهمیدم نرمال نیستم....

ساعت ۱۲ بود که دستای کوچیکش صورتم رو ناز کرد .... گفتم مامانی بیدار شدی؟؟؟ گفت اره. صبح بخیر ... دستاشو بوس کردم ... و دوباره مچاله شدم زیر پتو ... رفت دنبال بازیش ... 

اما بچم گرسنه بود ... با سختی بلند شدم و زنگ زدم به حامد گفتم حالم خوب نیست ... میشه بیایی؟؟؟

گفت الان میام... 

اومد... صبحانه محمدحسین رو داد ... سینی صبحانه برای منم حاضر کرد ... لباسهای محمدحسین رو پوشوند تا ببرتش خونه مامانش .... هرچی گفت پاشو بریم دکتر ... بیشتر خودم رو کز کردم و گفتم نمی تونم ....

با دستای کوچولوش خداحافظی کرد و رفت ... 

من رفتم رو تخت و باز زیر پتو خودم رو جمع کردم...

.

.

.

خدایا زود خوب بشم 

+ bano ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳٩٥
comment دلنواز ()

فردا دور بود ....

چقدر فردا برایم دور بود....

فکرش هم نمی کردم که مثل چشم بر هم زدنی باشه.... 

فردا بزرگترین نوه خانواده عروس میشه... 

فردا میره که لباس عروس بپوشه تا بختش مثل لباسش سپید باشه.... (انشالله)

فردا من به عنوان خاله کوچیکه عروس میون جمع خانم ها شادی می کنم... 

فردا میدونم از خوشحالی گریه می کنم... از خوشحالی می خندم... و برای سلامتی و خوشبختیش دعا می کنم....

فردا حتما یاد سالهای گذشته می کنم و اینده رو برایش روشن می خواهم ....

فردا ....

+ bano ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment دلنواز ()

← صفحه بعد